زندگی به سبک یاشار
1Dec/0929

از الکامپ تا زد بازی

1.    نمی دونم تا حالا همچین حسی داشتید حسی...که...بین بودن و نبودن...یک حس عجیب...که نمیتونی...حتی مطمئن باشی که داره اذیتت میکنه یا نه...
حسی که با تمام ناراحتی که برات داره و با تمام زجری که ممکنه فکر کنی از داشتنش داری...بازم دوست داری همچنان برقرار باقی بمونه و اونقدر اذیتت کنه...که تموم شی....اونقدر که دیگه هیچی از خودت نمونه....
این همون احساسی که این ساعت های عمرم دارم...نمی دونم تا کی ادامه داره...قبلا هم اومده و رفته...این بار هم میره...اما چرا...اصلا خوبه یا بده....
احساس گیجی و معلق بودن که ریسمان روحت رو چنگ میزنه و بالا و پایین میره..احساس  بی وزنی...احساسی که دوست داری...هیچی نباشی...هیچی درک نکنی و در خلسه باشی...آره خلسه واژه قشنگی برای بیان این حس هست.... یک خلسه عمیق....
حسی که زمینه سازش حتما باید یک آهنگ و یک خاطره باشه....حسی که به طور مصنوعی به وجود نمیاد فقط بعضی وقتا بعضی شرایط....اما حتما تو شرایط آهنگ ابی،داریوش... یا اوانسنس و  یک خاطره...وجود داره...

2.    پنجشنبه جمعه شنبه! گذشته...تهران بودم.. با چند تا از دوستان بیتی  رفتیم نمایشگاه...و جای همه خالی خیلی هم خوش گذشت و چه ها که ندیده بودیم و دیدیم!...(اطلاعات و عکس بیشتر: فیس بوکم :دی)

3.    رضا و مریم هم از آلمان برگشته بودند و جای شما خالی در یک اقدام انتحاری...2 بلیط کنسرت آرین رو تقدیمشون کردم...که نوش گوششون... حقیقتش قرار بود اولش...چهارتایی (هما و من و رضا و مریم) بریم..منتها...در آخرین دقایق به دلیل خستگی بیش از حد بنده از سفر طولانی که با اتوبوس از شیراز تا اصفهان داشتم و اینکه شب به دلیل دمای بالای بخاری! خواب نرفتم خوب دیگه...تقریبا زورم می اومد که بلندشم برم بیرون...اومدیم کنسل کنیم برنامه رو که متوجه شدم مریم و رضا آن تایم رفته بودند و ...خوب دیگه...یکدفعه جوی شدم گفتم که از سهم دو بلیط استفاده کنند (شکلک یاشار که هنوز در کف تصمیم اخذ شده گیج و حیران و گریان است!! :D )

4.    مامان هما به مناسبت بازگشت بنده و رضا و مریم یک مهمانی گرفته بود..و دوباره یک کامیون خاطره رو برای ما چهار تا زنده کرد...
خاطره هایی که اکثرا سر پروژه آموزشگاه مجازی بیت (BVS) برای ما چهارتا ساخته شد...اون همه تلاش و شب زنده داری... و مسخره بازی ..جز بهترین لحظه های زندگیم بود.. مطمئنم برای اونا هم همینطور بوده...در ضمن مریم آهنگ تابستون کوتاهه زد بازی رو هم با نهایت شهامت جلو مامان هما گذاشت تا همه فرم آب شدن دربیایم (از خجالت!) ..منتها یکدفعه دیدیم به به!! مامان هما هم بله! و یجورایی با حرکات ناخن دست با ریتم همراهی میکرد...(چون این آهنگ هر چهار نفر ما رو یاد پروژه BVS و نتایج اون می ندازه...اون روزا همش همین بود و تکرار همین!!!!اصلا یک فضای خاصی تو این آهنگ هست...یجوری!...نمی دونم چطوری توصیف کنم اما...تو موسیقیش فضا وجود داره یعنی کاملا منو یاد اون صبح هایی می ندازه که اصلا شروع شدنش رو نمی فهمیدم و یک دفعه به پنجره نگاه میکردم میدیدم...هوا روشن شده..و می رفتم لب پنجره و یک نسیم! شاید مسخره باشه ولی من دقیقا اون نسیم رو حس می کنم! البته محتوای آهنگ رو زیاد جدی نگیرید قاعدتا به خاطرات ما 4 تا ربطی نداره  :D فقط موسیقی و ریتم کلام..و اون ورس تابستون کوتاهه که واقعا هم چقدر کوتاه بود اون سال....)
می دونید تقریبا بعد از اینکه مریم رفت آلمان..دیگه تقریبا فکرش رو هم نمی کردم که به این زودی ها بتونیم 4 تایی دوباره جمع بشیم..اونم این موقع سال...که خوشبختانه شد!...که مطمئنم جز تاپ 10 مهمونی ها و جمع شدنای گروهی امسالم میشه...هما هم که از پنجشنبه در حال پختن غذا  و آماده کردن دسر بود...و به قول خودش قرار بود تو مهمونی هنر آشپزی خودش رو به رخ بعضی ها :D بکشه..که انصافا هم کشید... (انتشار اعتماد به نفس کاذب :D ) در پایان هم متوجه شدیم که به به! آقا رضا از فرنگ برگشته :D داره ظرف می شوره!!! که اونجا هم یک عکس هنری ازش گرفتم که واقعا دیدنی... (تصاویر و اطلاعات بیشتر: فیس بوکم :دی)
خلاصه میدونم که اصلا گذر مامان هما به نت نمی افته اما خوب نمایندش که هست..بنابراین یک دنیا تشکر از ایشون که الحق باعث شد خیلی به ما خوش بگذره...

5.    لینک باکسم کمی تغییر کرده که نظر همه رو به اون جلب می کنم...(ترتیبش بر اساس حروف الفبا هست) قبلا هم گفتم که من کاری به پاسکاری اینترنتی لینک و مینک ندارم..اگر واقعا یک بلاگ رو دنبال کنم یا خوشم بیاد لینک می کنم...برام مهم نیست که اصلا طرف کیه یا من تو لینک باکسش هستم یا خیر... !.. البته بنا بر همین قاعده هم هر زمان که حس کنم...مطالبش برام جذاب نیست...حذفش میکنم...:D لینک کن لینکت کنم توهین به شعور خوانندست! و لینک نکردن اون چیزی رو هم که همیشه دنبال میکنی...از دید من یکجور...حسادت یا محافظه کاری هست...

Share
Comments (29) Trackbacks (0)
  1. این احساس رو زتجربه کردم .
    یه حساس بکر که خودش میاد و خودش میره و تا ابد بکر میمونه .
    حیف که بارون های اینجا رو از دست دادی .
    موفق باشی .

  2. احساس توصیفی شما گاها سراغ منم میاید
    آقا یاشار عکسی که گذاشتی خیلی قشنگه .

  3. اون خلسه رو خیلی خوب تعریف کردی… و اینکه بطور مصنوعی بوجود نمیاد رو هم گل گفتی!! یه جرقه فسقلی براش بسه… بعد می تونی ساعت ها ازش لذت ببری..
    .
    .
    با اون مطلبت درباره لینک کردن هم موافقم!
    از چنین آدمایی که می گن یا لینک کن، یا لینک نمی کنم تا سر حد مرررررررررگ بدم میاد! :|
    خودم هم مثل تو هستم… با هر چی حال کنم لینکش می کنم… به کسی هم نمی گم که من لینکت کردم، تو هم صلاح می دونی لینک کن!!! (یعنی این جمله از فحشای فلان هم واسه من بدتره!!)

  4. یاشار درباره خلسه عالی گفتی! اون ساعتها دوست دارم چشمامو ببندم و معلق باشم
    درباره لذت بردن از این حالت نمیتونم نظر بدم , منم گیجم!
    .
    ممنون از تعریف معکوسی که از آشپزیم کردی ؟ یعنی واقعا بد شده بود؟؟ :(
    یاشار اون شب واسه منم تاریخی شد!خیلی خوب بود و خوش گذشت! ;-)
    ممنون از ادای احترام! به مامانم! :D
    .
    پیشنهاد میکنم عکس ظرف شستن رضا رو حتما برای جشنواره عکسهای تراژیک ارسال کن تندیس میگیره!!

  5. اوینسنس رو خوب اومدی!

    و اما شکلک امروز:
    (اشتیاق مفرط برای شیرجه تو عکس) :D


  6. آره واقعا حیف!
    چی میشه این چهار روز بارون بزنه چون من این سه چهار روز تنهام!! و جایی نمیرم (تهران،رفسنجان) هیچی مثل بارون با تنهایی آدم مچ نمیشه…


  7. مرسی خودمم ازش خیلی خوشم میاد! یه جورایی همون حس رو می رسونه


  8. آره دیگه..والا!!


  9. .
    بابا من که تعریف کردم!! نه تعریف معکوس نبود واقعا اون شب از دستت در رفته بود و غذا عالی بود :D
    حالا اگر فکر می کنی زیر سوال بردم می تونی برای رفع ابهام و رضای پروردگار یک قابلمه! از کلیه غذا دوباره بپزی و بفرستی شیراز تا تست کنم…بلکه از کالباس خوردن فاصله بگیریم :D
    اما جدا از شوخی کارت عالی بود! ;-) انتظار نمیرفت :D
    .
    عکس رضا قراره به عنوان عکس برتر سال تو همون مجله که ملت می خوان عکس اعت*راض ایرانیان چاپ بشه! دقیقا همون مکان چاپ بشه تا چند روز دیگه هم ریتینگه! :D


  10. بفرما سالاد دسر؟

  11. یاشار جان یک دنیا ممنون!
    خیلی پرفکت شد! فکر نمیکردم بلیطها رو به ما بدی..
    خیلی آقایی! جبران میکنم! ;-)

    یاشار جان احساسات قشنگی که داری واقعا تکه! مواظبشون باش
    دوباره کنار آب زیر ستاره هاییم .. ;-)
    برنمیگردی تهران؟

  12. بهههههههههههههههه
    حاجی جدا ایوووووووووووووووووووول بسی حال بردیم!!
    میدونم میسوزی که بلیطا رو دادی :D ولی یاشی خیلی با مرامی!! ;-)

    این مریمم حالش خوب نیس :D فردا ییه هوووووو میبینی آهنگ بی حس ضدبازیو هم گذاشت :D

    یاشی من به شستن ظرف افتخار میکنم!!!! (مث مرد! ظرف شستم!)

  13. هما جان شما نمیخواد پیشنهاد کنی!
    اصن اگه ایجوریه! تو هم غذاهاتو باس واس جشنواره غذاهای بدمزه بفرسی!!!
    (شوخی)

    ههههه!!! =))

  14. - ای بابا… خواهش می کنم…

    - از هرچی مسافرت و تو راه بودن دیگه حالم به هم میخوره راه برگشت نزدیک به 13 ساعت تو راه بودم… می خوام یک مدت طولانی جایی نرم…خسته شدم..

    در ضمن ….
    خوش حال از اینکه تو بهترین سه ماه سالیم! ;-) :D


  15. - ای بابا کاری نکردم که..اگر خودم می خواستم برم کنسرت مطمئن باش خودتو می کشتی هم بلیط ها رو نمی دادم :D

    - خوب مگه بی حس چشه :D

    - اینو نگی چی بگی؟هان؟ :D

  16. عجب…البته تو نمایشگاه خندیدن به گیاهخواری من (و نیافتن غذای مناسب!) اصلا جالب نبود!!!!(مزایای گیاهخواری در ایران!!!!)


  17. بابا گیاه خوار! :D

  18. خوشم اومد از جمع پایدارتون…دمتون گرم…من که با خوندنشم حال کردم..دلم خیلی وقته جمع شدن دوباره میخواد و این همه عشق و حال و شب بیداری و .و.و.و.و
    ..یاشار نه که اینجا رو فراموش کرده باشم یا بلاگمو بیخیال شده باشم…دغدغه ها مشغله های بیرون دنیای نت وقتی برام نمیزاره …هر چند این روزا هیچ حرفی هم واسه گفتن نیست،چه برسه به نوشتن…..ولی درکت میکنم…اون حس بین بودن و نبودن…خلسه روحی و گیج و ویج زدن بین خاطرات و حس هایی که نمیدونی چیه…یا شاید سرکوبشون کردی و از یه جای دیگه،به یه شکل دیگه در اومده….میخونمت….سعی میکنم بنویسم…

  19. راستی این اهنگ زد بازی واسه خودش دنیاییه…ما تو دل پلیس گذاشته بودیم و اون هی گیر میداد که اینجا چه خبره؟چه غلطی میکنید و اینا…دارم حس میکنم با مرور خاطراتم پیر میشم:دو نقطه دی)(


  20. آره قبول دارم… اینروزا حرف های که ارزش بیان شدن و خوانده شده رو داشته باشند بیشتر از هر زمانی کم شده…اما بعضی موقع ها دیگه میاد…برای همینم هست که تقریبا هر 2 هفته یک بار آپ می کنم!…خوشحالم که متوجه منظور شدی… ;-)


  21. می دونی از دید من مرور خاطرات باعث میشه که دقیقا اون همه زمان رو ظرف چند دقیقه دوباره تجربه کنی…همین تجربه دوباره باعث میشه حس کنیم داریم پیر میشیم…منم دقیقا همچین حسی رو فکر کنم دارم پیدا می کنم….ولی پیر شدنش ارزشش رو داره!! حداقل بعضی مواقع آروم میشم…

  22. برگشتم و خوشحال از اینکه هنوز اینجا به یادمی….تو کجایی حالا؟ به درد من دچار شدی؟گفته بودم حرفی نیست برای گفتن و یا حتی نوشتن…

  23. chera dge up nemikoni?
    baazi vaghta hoselam sar mire be webet sar mizanam
    rasti shenidam enteghali gerefti rafti teh
    bacheha migoftan khoda ro shokr 1i az kharkhoona kam shod
    he he


  24. هستم…سرم یکم شلوغه… همین امروز فردا احتمالا یک تخلیه روحی انجام میدم…
    - شایعست جدی نگیر! :D


  25. آره دیگه….من اینروزها به دلیل کارای سایت و گروه سرم شلوغ شده…تاره کلی هیجان و احساس تخلیه نشده توی وجودم ته نشین شده همین امروز فرداست که یک تخلیه روحی…انجام بدم….

  26. نیستی؟ هستی؟
    کجایی؟


  27. هدی جان درگیر این بودم:
    http://www.Bit-Channel.Net
    انشال…همین امروز فردا دوباره … میام اگر امتحانا بذاره!

  28. سلام
    من از علاقه مندان برنامه نویسی PHP هستم ولی هنوز تو نصب برنامه اش مشکل دارم اگه لطف کنین راهنمایی کنین ممنون میشم با apache لطفا.


  29. سلام

    از برنامه Xamp یا Easy Php استفاده کنید …این برنامه ها برای شما هم وب سرور آپاچی و هم مای اس کیو ال و هم PhpMyAdmin را نصب و با هم اتوماتیک هماهنگ می کنند تنها کاری که باید بکنید در پوشه www یا htpdoc |آنها فایل های پی اچ پی خودتون رو کپی کنید و به این صورت اجراشون کنیدhttp://localhost/test.php

    موفق و پیروز باشید
    یاشار


Leave a comment


No trackbacks yet.