اندر کف 10 سال دیگر…
سلام!
یه سلام متفاوت...درسته و قبول دارم..... همین اول اعتراف کنم خیلی دیر پست میدیم...ولی...
این دقیقا همون چیزی که از قلبم میاد...تا نیاد نمی تونم هیچی بگم...شاید یکم عجیب به نظر برسه...ولی می دونید یه جورایی سخته برام که پستی بزنم که حتی یک خط هم از یک جریان حاوی احساس توش نباشه...بنابراین تا...پیش نیاد و اولین جملات نیاند..نمیشه...
پیتزا شن! شیراز... یکی از پیتزایی هایی که به تازگی با راهنمایی آیناز(یکی از دوستان) باهاش آشنا شدم...چی بگم...درسته که مزه! پیتزاش به پیتزا "گلتابه" رفسنجان! نمیرسه! اما...با این حال در این قحطی پیتزای خوب در شیراز...غنیمته...اونم برای آدم بی جنبه ای مثل من که تنها جایی که شاید بشه تو اوج گرفتاریاش پیداش کرد همون پیتزایی هاست...

یه روز نسبتا خوب....یک شب فوقالعاده...وقتی که حسابی خسته ای.. فقط دوست داری یکی باشه که با تمام وجود درکت کنه...هم جنس یا ناجنس بودنش مهم نیست.. 3ک*س*&ی یا معمولی بودنش مهم نیست...مهم اون قلبشه که...حتی برای چند ثانیه همگام با تپش های قلب و نبض تو..حرکت کنه...عقب نمونه...منگ نزنه...مهم اونه که وقتی با نهایت احساست...حرفی رو از اعماق گم شده دلت میزنی...مثل بز نگاه نکنه...بخنده...درک کنه...شعور لذت بردن از زمان رو داشته باشه...شعور...و شعور درک احساسات...
من همیشه دنبال چنین آدمی بودم...و هستم...هنوز به یک ایده آل نرسیدم...شایدم..وجود نداره...شایدم داره...حتما داره...چون مطمئنم خودمم یکی از همون آدما هستم...اما در هر صورت..هنوز به یک مورد کامل برخورد نکردیم...اما خوب...امید یکی از بچه های شیرازی خوبه...تو این مدتی که اینجام از معدود افرادیه که تیپ فکریش با تیپ فکریم تقریبا توی یه جوب می تونند تقریبا همدیگر رو تحمل کنند... هفته پیش...بعد از یک بعد از ظهر خوب تو باغ ارم...و اتفاقات خنده دار بعد اون...(جزئیات و عکس : فیس بوکم..) با کلی خاطره شیرین...رفتیم برای بار چندم به پیتزا شن....تو اون فضا...یک دفعه آهنگ زانیار...بدجور بردم تو حس...
آخه می دونید بعضی آهنگ ها روی ذهن آدما خیلی کلیدی می شند و...حتی اگر بعد از چند سال یا ماه هم گوش کنی...بازم برده میشی تو اون فضا....تو همون حس و حال...فکر می کردم..خدایا!...10 ماه پیش که اینجوری بود....10 سال دیگه...چجوری..من کجا هستم..بقیه کجا هستند و ....یه دفعه یه حرکت زدم و یک تعهد یا یه چیزی تو همین مایه...ها...که 10 سال دیگه چنین موقعی دوباره....بیخیال...تصویر گویاست:

پ ن: انتشارات XXX زنگ زده و گفته اگر سانسورات لازم را که مشخص کردند! را در رمانم به وجود بیارم...و تا یک ماه دیگه تحویلشون بدم...می ذارند تو نوبت چاپ! تا قبل از عید میاد بیرون!...راستی اصل خبر رو یادم رفت بگم!...رمانی که 2 سالی هست که خورده خورده مینویسمش و محورشم ماجرا درام زندگی شخصیم...هست...(البته با یکسری تغییرات لازم...) ...به زودی در صورتی که وجدان بنده اجازه انجام و حذف برخی مسائل داخلش رو بده...از طرف انتشارات {صبر کن تا بیاد بعد می فهمید...} میاد بیرون...کلی ذوق دارم!!
پ ن 1: بلاگفا هم که جمعه و شنبه دیدنی بود...به شیوه جدیدی Down بود... یوزنیم پسورد می خواست! ...خوب اینم یک ایده نو! کلی حال کردم دیگه!
پ ن2: یک استاد داریم استاد خجسته درس مبانی برنامه سازی...خیلی گله...خیلی باحاله...با اینکه زیاد نمی شناسمش...اما خوب...همون چند باری که باهاش صحبت کردم...از نحوه فکر کردن و کلا مدش خوشم میاد... (لطفا به هیچ عنوان این پ ن رو به پاچه خواری یا یه چیزی تو این مایه ها ربط ندین!)
پ ن3: یک استاد گل دیگه داریم...خانم زارع...ریاضی 1...خانم خیلی نازیه....خصوصیات ظاهری که لازم نیست تعریف کنم...چون مطمئنا... باورش سخته...خصوصیات اخلاقی هم..که حرف نداره...خیلی راحت صمیمی...و با صبر و حوصله...
درسته که با این اوضاع خیط ریاضیم...احتمال افتادن در درسش فوق العاده در حد واقعیته!...اما...خوب..خیلی دوست دارم اساتید بیشتری مثل ایشون بودند....اون موقع هیچ دانشجویی سر کلاس چرت یا جیم نمی زد...
(این پ ن رو هم به سان پ ن قبلی بر پاچه خواری تلقی نکنید!)
پ ن4: آخر هفته ای...2 تا بلیط رزرو کردiه بودم...یکی برای تهران یکی برای رفسنجان...دو دل و مردد تا آخرین دقایق...مامان یا بابا مساله این بود...اونم بعد از 1.5 ماه...بنابراین قرار شد ترمینال تصمیم بگیرم...اما متاسفانه تاثیرات هوای شیراز...باعث شد! که دیر برسیم...اتوبوس تهران رفت و ما ماندیم و یک انتخاب...اما در هر صورت فرقی نکرد و ... کلی هم خوش گذشت...به خصوص که آرش (Constantine) رو هم از کرمان کشاندیم...و یک ملاقات بعد از 2 3 ماه داشتیم و قدم های دوست داشتنی که در محوطه سرسبز موزه اکبر آقا (هاشمی رفسنجانی) برداشتیم..و بستنی که در هوای سرد و زیر درختان و در محوطه نسبتا تاریک نوش گلو کردیم...
پ ن 5: آخر هفته احتمالا برمیگردم..تهران...اینطور که بوش میاد کنسرت آرین که فکر کنم هنوز تبلیغاتش داخل انجمن در حال نمایش هست (2 بلیط مجانی!!)و تلکام الکام و دات کام و ...هرچی nکام و نمایشگاه و کنسرت بوده...یک اشتراک نافورم! درست کرده...تا هر لحظه دل رو براش بیشتر صابون بزنم به خصوص که احتمال داره مریم و رضا! سه شنبه از آلمان برگردند و وای اگر برگردند که دیگه...خیلی دم خدا گرم میشه...





November 22nd, 2009 - 17:18
یاشار تبریک (رمان)
آخرهفته خوش بگذره!
و اما شکلک امروز:
کنجکاوی مرگ آور در ساعت ارسال پست
November 22nd, 2009 - 18:27
یاشار جان بهترین و زیباترین بخش هر مطلبت همان بخشی که با احساس قشنگت مینویسی ,برای ارسال مطلب ارزش قائلی خیلی خوبه و قابل تحسین
قرار 10 سال دیگه من رو یاد پیمانی که اغذیه نشاط 4تائی بستیم انداخت!! اگر پیمان نامه!! رو داری عکس بگیر بگذار!
برای رمان تبریک!! اگرچه خوندمش!!!
فقط فصل آخر رو نداره درسته؟
نسخه سانسور شده که چاپ شد من اصل رو میگذارم روی سایت بازارسیاه
برای آخر هفته هیجان زده ام, فکر نکنم رضابرگرده… (شایعه شده آلمان ممنوع الخروج شده
)
November 22nd, 2009 - 18:31
راستی! خوب روی خودت نمیاری!
قرار بود شما رو صندلی داغ باشی این هفته؟؟
November 23rd, 2009 - 10:50
اسم رمانت چیه؟
بگو وقتی بیرون اومد بریم بخریمش
November 23rd, 2009 - 16:45
1. کامنت هدی تأئید میشه!
2. منم از اینایی که سر بذاری روی شونهشون، میخوام!!!
November 23rd, 2009 - 18:38
بههههههههههههههههههههههه
یاشاری میامممممممممم! دادا چی فکر کردی!!! برای رفع شایعه هم شده فردا فرودگاه امامم!!!…
این مریم خطر غرب زده شده باس بزور بیارمشش ولی خیالی نیس!!!
دادا راسی واس رمان ایوووووووووووووووووووول!!!!
منتظریما ایووووول
راااااااااااسییی ایجا پیزایاش بلد نیستن پیزا بپزدن یک نون برمیدارن سس میریزن با یه مش قارچ و سبزی!! قدر اینی که عکسشو گزاشتی بدون که ایجا گیر نمیاد!!!
November 23rd, 2009 - 19:58
شایعت میکنم..صب کن دادا تازه با فرست کلاس میفرستنم واس خاطر باحال بودنم!! ایوووووووول =))
November 23rd, 2009 - 20:01
راس میگه دگه
یاشیییی در رفتیا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
منتظر صندلیتم دادا!!
November 23rd, 2009 - 20:56
مرسی
آره دیگه….کارا زیاد شده..شبا هم که درازه مجبوریم بیدار بمونیم…
November 23rd, 2009 - 21:03
مرسی و تشکر به خاطر خط اول…
سعی میکنم ولی اون کاغذی که امضا کردیم..اینجا نیست …اما در اولین فرصت آره..خیلی باحال بود و حتما باید اونو هم بذارم.. یادش به خیر..
مرسی…آره فصل آخر اضافه شده…فصل دوم هم یک تغییر زیادی کرده… الانم با شرایطی که گفتند احتمالا باید یکی دو فصل رو حذف کنم..تا تعداد صفحات کم بشه…
منم شدیدا منتظر آخر هفتم!
باید خیلی خوش بگذره!
November 23rd, 2009 - 21:05
بیخیال!…من و صندلی داغ
…فعلا که باور کن اصلا وقت نیست مخصوصا برای صندلی داغ
November 23rd, 2009 - 21:09
مطمئن باش وقتی بیاد بیرون حتما یک پست اختصاصی میزنم
البته اگر بیاد! با این سانسورایی که خواستند نیاد بهتره…
اسمش : شب های روشن عشق (که ممکنه کمی تغییر کنه)
November 23rd, 2009 - 21:10
1. بالا نوشتم
2.
November 23rd, 2009 - 21:20
به به!
چه خوب..آقا ما منتظریما … دلم برات کلی تنگ شده… سوغاتی هم یادت نره…
آره …ضد تعریفش رو شنیدم
November 24th, 2009 - 11:17
منتظر کتابت هستیم ، هر چه زودتر .
November 24th, 2009 - 17:55
مرسی..
اما…یکسری مسائل فعلا هست که شاید پست بعد توضیح بدم…
November 27th, 2009 - 22:59
آره پست دادن باید از سر جوشش باشه نه کوشش مگه نه میشه مشق شب بگذریم ، منتظر کتابت هستم . راستی یاشار من برعکس تو از پیتزا و کلا فست فود رو اصلا نمیتونم تحمل کنم بهت پیشنهاد میکنم رزیم غذایتو عوض کنی چون بعدها ممکنه واست دردسر بشه .
خوش باشی
November 29th, 2009 - 22:07
oh oh
taze didam
,
behet nemiad
,
vali edame bede movafagh mishi
November 29th, 2009 - 22:13
pas to ham shen miri …..
November 30th, 2009 - 08:22
آره علی موافقم ولی گذشتن از پیتزا خیلی سخته
November 30th, 2009 - 08:23
آره بابا منو چه به این حرفا
.
.
اما تشکر
November 30th, 2009 - 08:25
بله فعلا
تا یافتن پیتزایی بهتر شن مناسب ترین گزینه است
December 1st, 2009 - 23:23
من زیاد اهل پیتزا نیستم بنابراین زیاد سررشته ندارم در این امور ولی
پینزا سفیر و زاور ، پیتزا ایتالیی شون عالیه .
فست فود امپراطور هم من عاشق پیتزا پپرونی اش هستم .
البته هم اینها سلیقه ایه ولی اگه خواستی امتحان کن !