تموم شد آی تموم شد! :دی
از اون شبی که نمی دونم چطور باید ازش یاد کنم....خوب یا بد نمی دونم....
شب سال تحویل پارسال بود....یعنی فرداش سال تحویل بود...
پای کامپیوتر....با کلی ترس...با کلی استرس....با کلی حرف که نمی دونستم چطور باید کلمه به کلمه پشت سر هم بیچنم رو بیان کنم...یک ابهام بزرگ به اندازه شدت ضربان قلبم....آخر سر...ساعت 3 یا 4 بامداد روزی که سال تحویل میشد...
داشتیم با هم لاست و فصل 5 رو دانلود می کردیم....من لینک و اکانت فری رپید پیدا می کردم براش می فرستادم...و پارت به پارت دانلود می کردیم.....
بهش گفتم که باید مطلبی رو بهت بگم.... خودش هم میدونست...چی می خوام بگم...اما مطمئنم نمی دونست که چقدر راحت و ساده خواهم گفت....
پارسا رو پیچوندیم...(می بایست زودتر بره تا مورد پیچش قرار نگیره.. اما این بشر ول کن نبود..)
من دوست دارم....خیلی بیشتر از یک رابطه دوستی....
و عشق آغاز شد....
.
خیلی وقته تموم شده... تو اون 9 ماه هم..خیلی سعی کردم بیخیالش بشم بیشتر از چند 100 بار.. ...خیلی بیشتر... کافی یک سر به آرشیو این یادداشت های کهنه بزنید و چند نمود آشکار این احساس رو در یادداشت های بیمارم حس کنید...
نشد نشد نشد....و یکی دو ماه پیش در کمال ناباوری....یک روز ظهر...به کلی رنگ عکس های خیلی بزرگ و بزرگی که چند ماه دیوار زیبای اتاقم رو اشغال کرده بود...ناپدید شد....مهمتر از اون....دیوار قلب نازنین و دوست داشتنی و پر احساسم در یک لحظه با یک خراش عمیق از شر این همه حس سنگین نسبت به انسانی که ارزش احساسات لطیفم رو نداشت....خلاص شد...می دونستم ارزشش رو نداره به غیر از خودم هم اون دو نفری که در جریان این قضیه بودند چند ده بار بهم تذکر داده بودند....اما نمی خواستم باور کنم...تا اون روز ظهر که متوجه شدم....خودش هم میدونه....

تموم شد.
مهمترین و مهمترین بحران زندگی من در سال 88 فقط اون بود و بس.... که تموم شد!
برای خواندن ادامه این پست به ادامه مطلب بروید...





