زندگی به سبک یاشار
25Mar/10Off

Protected: تو فرق می کردی واسه من با همه

This post is password protected. To view it please enter your password below:


Share
20Mar/1028

تموم شد آی تموم شد! :دی

بالاخره ...یک سال گذشت....تا دقایقی دیگه....یک سال کامل! از اون شب خواهد گذشت...

از اون شبی که نمی دونم چطور باید ازش یاد کنم....خوب یا بد نمی دونم....

شب سال تحویل پارسال بود....یعنی فرداش سال تحویل بود...

پای کامپیوتر....با کلی ترس...با کلی استرس....با کلی حرف که نمی دونستم چطور باید کلمه به کلمه پشت سر هم بیچنم رو بیان کنم...یک ابهام بزرگ به اندازه شدت ضربان قلبم....آخر سر...ساعت 3 یا 4 بامداد روزی که سال تحویل میشد...

داشتیم با هم لاست و فصل 5 رو دانلود می کردیم....من لینک و اکانت فری رپید  پیدا می کردم براش می فرستادم...و پارت به پارت دانلود می کردیم.....

بهش گفتم که باید مطلبی رو بهت بگم.... خودش هم میدونست...چی می خوام بگم...اما مطمئنم نمی دونست که چقدر راحت و ساده خواهم گفت....

پارسا  رو پیچوندیم...(می بایست زودتر بره تا مورد پیچش قرار نگیره.. اما این بشر ول کن نبود..)

من دوست دارم....خیلی بیشتر از یک رابطه دوستی....

و عشق آغاز شد....

.

خیلی وقته تموم شده... تو اون 9 ماه هم..خیلی سعی کردم بیخیالش بشم بیشتر از چند 100 بار.. ...خیلی بیشتر... کافی یک سر به آرشیو این یادداشت های کهنه بزنید و چند نمود آشکار این احساس رو در یادداشت های بیمارم حس کنید...

نشد نشد نشد....و یکی دو ماه پیش در کمال ناباوری....یک روز ظهر...به کلی رنگ عکس های خیلی بزرگ و بزرگی که چند ماه دیوار زیبای اتاقم رو اشغال کرده بود...ناپدید شد....مهمتر از اون....دیوار قلب نازنین و دوست داشتنی و پر احساسم در یک لحظه با یک خراش عمیق از شر این همه حس سنگین نسبت به انسانی که ارزش احساسات لطیفم رو نداشت....خلاص شد...می دونستم ارزشش رو نداره به غیر از خودم هم اون دو نفری که در جریان این قضیه بودند چند ده بار بهم تذکر داده بودند....اما نمی خواستم باور کنم...تا اون روز ظهر که متوجه شدم....خودش هم میدونه....

تموم شد.

مهمترین و مهمترین بحران زندگی من در سال 88 فقط اون بود و بس.... که تموم شد!

برای خواندن ادامه این پست به ادامه مطلب بروید...

Share
7Mar/1017

فنا دهنده کی نتواند رود به فنا؟

به تازگی به این جمله رسیدم!

حکایت این روزگار ماست...
قضیه اینه که چند ماهی هست که بچه های انجمن شدید فشار آوردند که من بیچاره رو که همه رو توی صندلی داغ ها به فنا دادم ...روی صندلی داغ بیتکده بشونند!...
ترس داشت!...فکر کن!....همینجوری...ملت دندون تیز کردند هرجا یه فرصتی پیش میاد...از پست بلاگ بگیر تا تاپیک ...بنده رو مورد عنایت قرار می دهند...حالا دیگه فرش قرمز هم بخوایم براشون...پهن کنیم! وای وای! چه شود!
گفتیم! نه! گفتند: نه؟ گفتم: نه!!!!
اینجاست که مامور مخصوص حاکم بزرگ میتو Homa کومون!..یا همون هما سربازی در بیتکده (بر وزن حنا دختری در مزرعه) با تهدید و هزار جور نامه نگاری به این مدیر رو اون مدیر موفق میشه منو به مرگ بگیره تا به صندلی داغ راضی شم...
صندلی داغ بنده:
http://forum.bitkadeh.net/index.php/topic,1314.0.html
پ ن : حقیقت امر اینه که بدم نمی اومد بشینم...ولی...واقعا این چند ماه شلوغ ترین ماههای زندگیم بود...به واسطه خبری که پست بعد انشال..اگر هنوز استخوانی نسوخته از صندلی بر بدن ما باقی مانده باشد اعلام می کنم...
پ ن 2: یک هفته رو خالی خالی کردم تا جایی که جا داشت که به این بحث برسم.... ببینیم چی میشه
پ ن 3: حالا که ما نشستیم و ملت دارند هیزم میریزند...و داریم می سوزیم...شما دوست دشمن رفیق همه و همه بفرما یه گاز بزنیبد...یعنی منظورم اینه...یک فوت بکنید...که جلز ولزش بیشتر شه....حداقل شاید کادو عید ما به شما بتونه مقداری لبخند...از این قضیه باشه...
پ ن 4: چقدر با 30یا 100 پست زدم... (بعد از دو روز!) :D
پ ن 5: دااااااااغه!
Share