اندر حکایت 20 سال زندگی
بالاخره روزگار منو هم روی موج پرنوسانش به سوی یک سال جدید از زندگیم حرکت داد....
سالی که گذشت.... یک سال فوق العاده سخت بود...دست آوردهای زیادی رو برام داشت هم تو زندگی شخصی کلی دیدم رو عوض کرد و هم توی زندگی کاریم...تاثیر زیادی گذشت....
سالی که گذشت یک سال فوق العاده پر کار برام بود... مطمئنا هیچ زمانی در این 20 سال زندگیم... به این شدت...تلاش نکرده بودم به این شدت کار نکرده بودم.....
سالی که گذشت همراه با یه تغییر مهم عقیدتی توی زندگی احساسیم همراه بود....
سالی که گذشت یه تغییر بزرگ رو هم در جهت مرد کردن! بنده داشت...وقتی خودم رو با پارسال مقایسه می کنم یه احساس عجیبی سراغم میاد...احساسی که منشا او تجربه موقعیت های مختلف زندگی! تجربه سر رو کله زدن با تیپ های مختلف ...سلایق مختلف ... عقاید مختلف....تجربه کارهای اداری و تجربه یک زندگی مستقل....
فکر می کنم تجربه یک زندگی نسبتا مستقل...مهمترینش بود....
زندگی که توش شهریه دانشگاه اجاره خونه تا پول لباس زیرت رو خودت پرداخت میکنی...
تجربه شب های زیادی که تا صبح بیدار میمونی که بتونی ثابت کنی مرد شدی!....
زندگی من در این چند ماه بی شباهت به بی نوایان نبود... (عجب! :دی )
البته هیچگاه قصد بی اثر نشون دادن زحمات خانواده گرام رو ندارم...
دمشون گرم...اگر نبودند که اصلا من هیچ وقت اینطوری نمیشدم....ولی الات احساس فوق العاده خوبی دارم که تونستم بهشون ثابت کنم که می تونم تنها زندگی کنم....تنها از پس اکثر مخارج بر بیام....
چند وقتی که احساس تموم شدن یک دوره از زندگی رو دارم! آره...میخوام یک تغییر جدی توی روند کاریم بدم...
اصولا آدمی هستم که زیاد از حد به انجام ایده هاش متعهده.....و اینکه احتمالا متوجه شدید که یک وسواس عجیب روی کارام دارم...
هر کار باید درست و منظم و اونجوری که میخوام بشه....
همین حس خرکی که دارم...باعث شده...کل این چند سالی که یه نموره جدی کار میکردم...(7 8 سال...) از خیلی از لذت های موقعیتی که شاید همسن و سالم داشتند...فاصله بگیریم....اونقدر که بعضی موقع ها حس میکنم...که داره دیر میشه...
آره داره دیر میشه برای 1 هفته خوردن و خوابیدن و فیلم نگاه کردن...
داره دیر میشه واسه اینکه با لذت یک کتاب ادبی رو بخونی و به هیچ جات نباشه...که دو دقیقه بعد باید فلان کار رو برای سایت یا گروه یا ...انجام بدی....
داره دیر میشه برای اینکه شب ساعت 10 بگیری بخوابی صبح ساعت 12 از خواب بلند شی
وای! مهمتر از همه داره دیر میشه...واسه اینکه قبل از خواب رفتن تو رویاها و افکارت غرق بشی....

شاید وقتشه که منم مثل یه آدم بشینم پای PC و به جای ور رفتن با 10000 جور برنامه و عملی کردن 2000 تا ایده مختلف و هماهنگ کردن 60تاد تا دوست مختلف و از این...به اصطلاح حمالی انجام دادن ها کمی جدا شم......بشینم یکم از PC یا هر وسیله ای...استفاده کنم! لذت ببرم!... تا اینکه سعی کنم با اون ایده ای رو عملی کنم یا کاری کنم که بعد از انجامش خودم نقش بر زمین بشم و نهایتش کف و سوت و ....بیت بیت هورا!!
بعضی وقتا اینقدر تاثیر زندگی مجازی روی زندگیم بالاست که....حالم از همه چیز به هم می خوره!..
برو ادامه مطلب که یکم دلم پره!




