از الکامپ تا زد بازی
حسی که با تمام ناراحتی که برات داره و با تمام زجری که ممکنه فکر کنی از داشتنش داری...بازم دوست داری همچنان برقرار باقی بمونه و اونقدر اذیتت کنه...که تموم شی....اونقدر که دیگه هیچی از خودت نمونه....
این همون احساسی که این ساعت های عمرم دارم...نمی دونم تا کی ادامه داره...قبلا هم اومده و رفته...این بار هم میره...اما چرا...اصلا خوبه یا بده....
احساس گیجی و معلق بودن که ریسمان روحت رو چنگ میزنه و بالا و پایین میره..احساس بی وزنی...احساسی که دوست داری...هیچی نباشی...هیچی درک نکنی و در خلسه باشی...آره خلسه واژه قشنگی برای بیان این حس هست.... یک خلسه عمیق....
حسی که زمینه سازش حتما باید یک آهنگ و یک خاطره باشه....حسی که به طور مصنوعی به وجود نمیاد فقط بعضی وقتا بعضی شرایط....اما حتما تو شرایط آهنگ ابی،داریوش... یا اوانسنس و یک خاطره...وجود داره...

2. پنجشنبه جمعه شنبه! گذشته...تهران بودم.. با چند تا از دوستان بیتی رفتیم نمایشگاه...و جای همه خالی خیلی هم خوش گذشت و چه ها که ندیده بودیم و دیدیم!...(اطلاعات و عکس بیشتر: فیس بوکم :دی)
3. رضا و مریم هم از آلمان برگشته بودند و جای شما خالی در یک اقدام انتحاری...2 بلیط کنسرت آرین رو تقدیمشون کردم...که نوش گوششون... حقیقتش قرار بود اولش...چهارتایی (هما و من و رضا و مریم) بریم..منتها...در آخرین دقایق به دلیل خستگی بیش از حد بنده از سفر طولانی که با اتوبوس از شیراز تا اصفهان داشتم و اینکه شب به دلیل دمای بالای بخاری! خواب نرفتم خوب دیگه...تقریبا زورم می اومد که بلندشم برم بیرون...اومدیم کنسل کنیم برنامه رو که متوجه شدم مریم و رضا آن تایم رفته بودند و ...خوب دیگه...یکدفعه جوی شدم گفتم که از سهم دو بلیط استفاده کنند (شکلک یاشار که هنوز در کف تصمیم اخذ شده گیج و حیران و گریان است!!
)
4. مامان هما به مناسبت بازگشت بنده و رضا و مریم یک مهمانی گرفته بود..و دوباره یک کامیون خاطره رو برای ما چهار تا زنده کرد...
خاطره هایی که اکثرا سر پروژه آموزشگاه مجازی بیت (BVS) برای ما چهارتا ساخته شد...اون همه تلاش و شب زنده داری... و مسخره بازی ..جز بهترین لحظه های زندگیم بود.. مطمئنم برای اونا هم همینطور بوده...در ضمن مریم آهنگ تابستون کوتاهه زد بازی رو هم با نهایت شهامت جلو مامان هما گذاشت تا همه فرم آب شدن دربیایم (از خجالت!) ..منتها یکدفعه دیدیم به به!! مامان هما هم بله! و یجورایی با حرکات ناخن دست با ریتم همراهی میکرد...(چون این آهنگ هر چهار نفر ما رو یاد پروژه BVS و نتایج اون می ندازه...اون روزا همش همین بود و تکرار همین!!!!اصلا یک فضای خاصی تو این آهنگ هست...یجوری!...نمی دونم چطوری توصیف کنم اما...تو موسیقیش فضا وجود داره یعنی کاملا منو یاد اون صبح هایی می ندازه که اصلا شروع شدنش رو نمی فهمیدم و یک دفعه به پنجره نگاه میکردم میدیدم...هوا روشن شده..و می رفتم لب پنجره و یک نسیم! شاید مسخره باشه ولی من دقیقا اون نسیم رو حس می کنم! البته محتوای آهنگ رو زیاد جدی نگیرید قاعدتا به خاطرات ما 4 تا ربطی نداره
فقط موسیقی و ریتم کلام..و اون ورس تابستون کوتاهه که واقعا هم چقدر کوتاه بود اون سال....)
می دونید تقریبا بعد از اینکه مریم رفت آلمان..دیگه تقریبا فکرش رو هم نمی کردم که به این زودی ها بتونیم 4 تایی دوباره جمع بشیم..اونم این موقع سال...که خوشبختانه شد!...که مطمئنم جز تاپ 10 مهمونی ها و جمع شدنای گروهی امسالم میشه...هما هم که از پنجشنبه در حال پختن غذا و آماده کردن دسر بود...و به قول خودش قرار بود تو مهمونی هنر آشپزی خودش رو به رخ بعضی ها
بکشه..که انصافا هم کشید... (انتشار اعتماد به نفس کاذب
) در پایان هم متوجه شدیم که به به! آقا رضا از فرنگ برگشته
داره ظرف می شوره!!! که اونجا هم یک عکس هنری ازش گرفتم که واقعا دیدنی... (تصاویر و اطلاعات بیشتر: فیس بوکم :دی)
خلاصه میدونم که اصلا گذر مامان هما به نت نمی افته اما خوب نمایندش که هست..بنابراین یک دنیا تشکر از ایشون که الحق باعث شد خیلی به ما خوش بگذره...
5. لینک باکسم کمی تغییر کرده که نظر همه رو به اون جلب می کنم...(ترتیبش بر اساس حروف الفبا هست) قبلا هم گفتم که من کاری به پاسکاری اینترنتی لینک و مینک ندارم..اگر واقعا یک بلاگ رو دنبال کنم یا خوشم بیاد لینک می کنم...برام مهم نیست که اصلا طرف کیه یا من تو لینک باکسش هستم یا خیر... !.. البته بنا بر همین قاعده هم هر زمان که حس کنم...مطالبش برام جذاب نیست...حذفش میکنم...:D لینک کن لینکت کنم توهین به شعور خوانندست! و لینک نکردن اون چیزی رو هم که همیشه دنبال میکنی...از دید من یکجور...حسادت یا محافظه کاری هست...




