زندگی به سبک یاشار
29Oct/0922

اندر حکایت آز دل

سه شنبه 5 آبان 1388 - سر کلاس آز کامپیوتر
همه ساکت نشسته اند....یاشار حوصلش در حد اوووووووووف سر رفته بس که باید تمرین گذاشتن حاشیه در ماکروسافت ورد!! را انجام دهد...ناگهان آیکون فوق 3***ک***سی Photoshop CS3 نظر یاشار را به خود جلب می کند و سریعا با انجام عملیات انتحاری دابل کلیک وارد آن می شود

وحید - یاشار می خوای چکار کنی؟
یاشار- نمی دونم...ببینم عکس مکس هست بزنیم یه والپیپر طراحی کنیم...هویجوری...آخه ...خسته شدم....
وحید- یاشار اینجا عکس پیدا نمیشه...
یاشار- (پس از کمی تامل الکی) هان اشکال نداره..درستش می کنم (یاشار با کمی اعتماد به نفس به قول دوست گرام سالار در حد MTV و به قول دوست عزیز امین به سبک انسان های اولیه! شروع به کار می کند!)

چند لحظه بعد:
یک سری شکل بی معنی روی مانیتور...نظیر یک دایره یک بیضی....
وحید- یاشار...اینا چیه! هیچی نمیشه...
یاشار- برادر صبورم..... طاقت بیار رفیق!!! من میدونم دارم چکار میکنم...

چند لحظه بعدتر...
یاشار- خوب حالا باید یک قطعه شعر بنویسیم......یه شعر بگین؟
با کلی تراوش ذهن شعر را آماده کردیم اما!! مشکل اینکه اصلا فارسی ساز نداشت!! به به!...
یاشار- (با کمی قیافه مرموز یک دفعه مثل اینکه لامپ 400 بالای کلش روشن شد)

چند لحظه بعد از بعدتر...
اشعار زیبایی از متن ترانه سرکار حاجیه خانم بریتنی اسپیرز! و حاج آقا شگی!!!

چند ابر لحظه بعد
یاشار- غذای ما آمدست!! این شما و اینم گرافیک ببخشید امکانات نبود دیگه
شکلک وحید و دوستی که اسمش را نمیدانم! در حال کمی منگ زدن...که قضیه چی بود و چی شد (در کمتر از 10 دقیقه) در ضمن با پوزش به خاطر اشکالات در متن اشعار زیرا این عملیات به صورت فوق محرمانه انجام شد...و هر لحظه امکان دریافت پیشنهاد شایدم دستور حذف از سوی استاد وجود داشت لذا در استرس بودیم و کار سریع انجام شد قاعدتا بی نقص نیست!...مثل  یور قبل از فلو...یا....هزازان عیب دیگر املایی یا....

در این هنگام چشم یاشار به کامپیوتر 2 تا از دخترای کلاس می افته که با کلی ترکوندن مخ یک پترن در ماکروسافت ورد برای پس زمینه یک دایره انتخاب کرده بودند و احساس پیکاسو بودن بهشون دست داده بود نافرم!!! و فکر کثیفی در ذهن یاشار بهمنی! شکل میگیرد!

چند ابر لحظه بعدتر
یاشار - خانم م این اثر هنری تون چیه تو چه برنامه ای (یاشار خودش رو به کوچه علی چپس! می زنه...)
خانم م - توی ورد!
یاشار- جدی؟ (در همین لحظه با یک حرکت آکروباتیک چرخشی...مانیتور را بهشون نشون میده...و به اتفاق وحید و اون یکی که اسمشو نمی دونم! :دی... شروع  می کنند به نعره غرور سر دادن " هاا!! اینه بله!!! چی فکر کردین!!!..."

اینم یک عکس یادگاری از این واقعه با حضور افتخاری دست هایمان!

این از این مطلب...
آقا یه چند وقت بود که می خواستم چند تا از بلاگایی که با نویسنده و نوع مطالبشون حال می کنم و سبک نوشتن یا مطالبشون رو دوست دارم معرفی کنم....اینکار قرار بود حدودا یک ماه پیش انجام بشه که نشد...حالا اشکال نداره بالاخره الان انجام میشه

جیکوب یا علی دوست با معرفت و فوقالعاده من...که تقریبا تا یک ماه دیگه میشه یک ساله که همدیگر رو میشناسیم....انسان فوق العاده بی کلک و راحت .... و رو راست...و وبلاگش ..وای خدا! عاشق برخی مطالبی هستم که میذاره...برخی جملات یادمه که سردر سایتش تا چند وقت پیش یک جمله فوقالعاده بود:
من همیشه چشمانم نیمه بازه...می خواهم بگویم که معتقدم هیچ چیز در این دنیا ارزش آن را ندارد که چشمانم را برای دیدنش کاملا باز کنم!!

البته من خودم قبلا این جمله رو استفاده می کردم ولی خوب دیدن اینکه یکی دیگه هم به زیبایی اون پی برده برام خیلی جذابه....وبلاگ چرت پرت که متعلق به جیکوبه بعضی وقتا مطالب فوقالعاده فلسفی خوراک ذهن یاشار! میذاره که نمی تونم از دستش بدم...

پریا یکی از دوستان خوبم هست که چند ماهی هست با اون و بلاگش آشنا شدم...از اونجایی که بعضی اتفاقاتش شبیه...اتفاقاتی بود که برای من افتاده بود و بعضی خصایص اخلاقیش شبیه یکی دیگر از دوستان خوب قدیمیم هست که اونم شهریوری...کلا آقا جذب بلاگش شدم...و برخی اوقات مطالب و جملاتی از زیر دستش در میره و شدیدا به دیواره مخ بنده میچسبه...بنابراین همیشه مطالبش را دنبال میکنم و در آن به دنبال تعابیر جملات خوراک خودم میگردم! نمی دانم همش ماله خودشه یا بعضی وقتا از تعابیر دوستان دیگر هم استفاده میکنه...منتها برای من مهم این نیست..مهم اینه که اون تعبیر فوقالعاده در قالب پستهای اون بیان شده و اینقدر درک و شعور ادبی داشته که زیبایی آنها را درک کنه و ازش استفاده کنه...

جملاتی مثل:
و من چه وا می مانم از بکارت دستانت!
یا
نوازشم کن! نترس، تنهاییم واگیر ندارد!

و....
خلاصه منتظر این بودم که اینا رو بگم و اعلام کنم که خیلی وقته می خواستم لینکش کنم...ولی فرصت پیش نمی اومد که امروز بالاخره لینک شد!

نکته: کلا من آدم رک و راحتی هستم اگر از مطلب یا شخصی خوشم بیاد صریح میگم ... و توقع خاصی هم از شخص مقابل ندارم...در مورد لینک کردن هم واقعا اگر یک بلاگ برام جذاب باشه...حتما لینکش می کنم و از قاعده لینک کن لینکت کنم مطلقا پیروری نمیکنم زیرا اینکارو توهین به شعور خوانندگان بلاگم می دونم زیرا اونا در جایی هستند که عقاید و دوست داشتنی های من در آن است بنابراین نباید لینک یا مطلبی بر خلاف میل باطنی باشد

بی تا یکی دیگر از دوستانم هست که تقریبا یک 6 ماهی هست که باهاش آشنا شدم قبلا توی 360 مطلب می نوشت و یادمه یه بار سعی کردم مطالبش رو کامل بخونم..شایدم خوندم! بلاگی قرمز یا صورتی...مطالبی از بی تا قبل کنکور و بی تا بعد کنکور...برای همینم برام جذاب بود... مطالبی بسیار قشنگ گویا و بدون پرده....
چند وقتی بود که به خاطر دلایل شخصیش نمی نوشت تا اینکه چند روز پیش با کمی اصرار من و دیگر دوستانش کمی انرژی فعال سازی تامین شد و بلاگ جدیدش رو ایجاد کرد....و از همون اول خیلی قشنگ شروع کرد...
برخی مطالبش واقعا ارزش خواندن داره و از اونجایی که با ریتم مطالب مورد علاقه من هم که سرشار از احساس باشه هماهنگی داره تبدیل به یکی از بلاگایی شده که معمولا مطالبش رو دنبال میکنم...

این سه مورد به ویژه دو مورد اول مواردی بود که یک ماه است می خواستم بگم...وقت نمیشد...البته آوردن صرفا این سه بلاگ دلیل بر نخواندن یا اهمیت ندادن یا زیبا نبودن مطلب دیگر دوستان نیست...
قطعا مطالب بلاگ های دوستان دیگرم مثل هدی (آسایشکده خیال)،ساحل(زندگی زیباست) یک نقطه (آک)،مسعود(بی اسم) و... را هم همیشه دنبال می کنم منتها این سه مورد جای خاصی دارد و مطالبشان با جهت فکری یا احساسیم به گونه ای مطابقت دارد و از خواندن مطالبشان واقعا لذت می برم...

پ ن : همچنان از مرض عدم توانایی زدن پست کوتاه رنج می برم!

پ ن 1: قاعدتا متوجه شدید که به اندازه سه پست قبلی گرافیک تو این پست استفاده کردم!

پ ن 2: تصمیم کبری همچنان پا برجاست و هر ثانیه به پرتوی جدیدی از برکاتش برخورد می کنم...

پ ن: فسلفه شمارش ریپلای در تعداد کامنت ها اینروزها بیشتر از تصمیم کبری منو مجذوب خودش کرده :دی

Share
16Oct/0910

دفاع مقدس یا دیدار مقدس؟

هفته گذشته هفته فوقالعاده بدی بود برای من....که ترجیح میدم  زیاد به جنبه های منفیش نپردازم...

1

چهارشنبه هفته گذشته بالاخره با پیچوندن یکی از کلاسها  برای چند مساله کاری برگشتم تهران...پنجشنبه هم فرصت شد با چند تا از دوستان که بیشتر مجازی با هم در ارتباط بودیم..رفتیم بیرون...یک سر هم مصلا نمایشگاه رسانه های دیجیتال!خورد و آقا محسن (رضایی) رو هم دیدیم گویا برای بازدید آمده بود...خلاصه خیلی خوش گذشت مخصوصا که علیرضا  (Ethan Rom) و حسین (Sheinos) رو هم برای اولین بار می دیدم..تجربه جالبی بود البته برای علیرضا جالب تر!...چون سعی کردیم با حسین سورپرایزش کنیم!...و خیلی جالب هم شد :دی

2

پنجشنبه قرار شد که روز جمعه یکی از دوستان خوب رو ببینم...شب پنجشنبه عجب شبی بود! تا صبح با استاد شینوس بر سر مسائل فلسفی دنیوی بحث می کردیم...شب فوقالعاده شد ساعت 7 صبح بود فکر کنم خوابیدیم!...

به طور بسیار شگفت انگیزی یکی از دوستان عزیز لطف کردند بنده را ساعت 10:15 یعنی سه ساعت و ربع بعد از خوابیدن...بیدار کردند و بنده یادم افتاد که بله! 10:30 با یکی از دوستان قرار دارم و خوب...با توجه به اینکه احساس کردم حتما یک حکمتی چیزی تو کار بوده...سریعا شال و کلاه کردیم و پیش به سوی میعادگاه مصلا! زیر عکس آقا..

ظهر فوقالعاده ای بود...نهار فوقالعاده ای بود گرچه اصلا نفهمیدم چی خوردم و چطور گذشت...

تنها و تنها از اون روز یک احساس فوقالعاده قشنگ در اعماق ذهنم باقی ماند و این دیدار به حل شدن بسیاری از دغدغه هام کمک کرد....زیاد تمایل به توضیح این قسمت ندارم...حتما متوجه شدید که این آخرش دارم زیادی چرت و پرت میگم...انشال...تفصیل و تفسیر نهایی باشه برای یک وقت مناسب و جای مناسب تر...مثلا رمانی که یک سال و نیمه دارم می نویسم! و کلی! صفحه شده و داره به آخراش نزدیک میشه..یعنی حقیقتش تموم شده بود...منتها اتفاقات اخیر باعث شد که تصمیم عوض بشه و بخوام این مسال رو هم ذکر کنم  بنابراین کمی بعضی جاهاش تغییر کرد و قطعا به زیباتر شدن هرچه بیشتر رمان کمک زیادی کرد..

3

کتاب استخوان های خوک و دست های جذامی ازمصطفی مستور رو خواندم...زیاد خوشم نیومد!...و اصلا برام جالب نبود...با اینکه حرف هم بعضی جاهاش داشت...اما بازم نه...زیاد خواندنی نبود! اگه بر میگشتم دو صفحه از هدایت یا شریعتی رو ترجیح می دادم...

4

آقا این ADSL ما وصل شد!!! ولی روزی که از تهران برگشتم منشی زنگ شد...که سلام...آقای یاشار؟ ...

بله بفرمایید؟...خط اینترنتتون وصل شده...لینک رو دارید...بنده با خوشحالی هرچه تمام تر سوی مودم دویدم...و یک دفعه متعجب گفتم: من بعدا تماس میگیرم! و گوشی قطع کردم؟!

قضیه چی بود؟ بله!!! تلفن مبارک قطع شده بود!! اعصابم اساسی خورد شدو خلاصه از یکشنبه با وصل شدن خط تلفن پس از پرداخت قبض چندرقازی..مستاجر قبلی واحد...از نعمت اینترنت پرسرعت بهره مند شدیم...گرچه کیفیت خط تهرانم رو نداره ولی خوب بدم نیست!

5

من از شنبه که برگشتم در پی تاثیرات زودگذر اما دهن سرویس کن ملاقات روز جمعه که به تشریح در شماره 2 اومد...کلا به هم ریختم...و این به هم ریختگی موجب شد بالکل دانشگاه رو بیخیال بشم و ..اصلا اوضاع روحی درست نبود تا اینکه این به هم ریختگی روحی من رو به انجام کارهای نامعقولی مثل رفتن زیر آب یخ به مدت 15 دقیقه واداشت که خوب قاعدتا مثل خر سرما خوردم ...بالاخره بامداد سه شنبه در یک اقدام انتحاری...از شدت تب...به فنا رفتم و اورژانس و این مسائل ...تا که باعث شد تصمیم کبری روز جمعه ام با چند تبصره با اکثریت آرا سلول های مغز به تصویب برسانم...درباره تصمیم کبری باید یک پست جدا بزنم ..

سه شنبه هم در پی تهدیدات خانواده گرامی بعد از یک ماه به خانه برگشتیم...و الان هم این پست را با تب چند ده درجه دارم تایپ می کنم...! واقعا لعنت به سرما خوردگی!

جای همه خالی در خانه عشق در زیر سایه محبت مادر و پدر در حال بهبودی هستم و انشال..که جمعه شب دوباره برمیگردم شیراز که ببینیم جبران یک هفته دانشگاه نرفتن!!! را چطوری میشه کرد!

6

آقا تو همین تبی که بودم...یک خواب عجیب همین ظهری دیدم که اصلا موجب شد این  پست را بزنم شبیه کابوس بود..از خواب که پریدم می خواستم جیغ بزنم!!!

تو دانشگاه بودم...نمی دونم چی شد...که رفتم تو یکی از کلاس ها...که گویا دوستمون HoDa اونجا آرایشگاهی یا یه چیزی تو این مایه ها داشت...(خواب بود دیگه شایدم آرایشگاه نبود دخترا تبدیل به آرایشگاش کرده بودند!)و خلاصه نمی دونم خیلی سریع به موهام چند افشانه تافت زد...تا موهای نسبتا بلندم کمی بایسته...انگاری همه عجله داشتیم که به جایی برسیم مثلا یک سخنرانی یا گرد همایی...آخر کار با ایشون و دوستشون  و Maryam و چند از بچه های دیگه..اومدیم بیرون...رفتیم سمت آسانسور... یک دفعه HoDa برگشت گفت که یاشار پس هوای ما رو داشته باش دیگه...اوکی؟...بنده هم با کله و اشارات صورت به نشانه باشه ببینم چی میشه جواب دادم...در همون لحظه بنده یک دفعه نگاهم به پایم افتاد...از بالا به پایین؟ انگاری یه چیزی غیر عادی بود؟! بله!! بدون شلوار بودم!و تنها پوشاننده .....یک عدد بله...بود....تازه اون لحظه متوجه شدم که اصلا از ابتدای ورودم به همون کلاس...شلوار پام نبوده..! یک جیغ نسبتا بلند زدم و فرار به سویی دیگر!

از خواب که پریدم از تب چند ده درجه و سرفه های خوش صدا ترکیدم...منتها خندم گرفته بود در حد مرگ! و نمی تونستم خودم رو کنترل کنم  :D :D :D :D

آخه خداوکیلی این چه خوابی بود!؟ آخه معمولا میگن...آدم وقتی...به چیزی زیاد فکر می کنه خوابش رو میبینه...ولی خداوکیلی من تو این هفته گذشته بس که مریض بودم و هنوزم هستم!...(سرما خوردگی حرفه ای!) اصلا وقت نکردم حتی به خودم فکر کنم!!! چه برسه به مریم یا هدی!!

Maryam رو که آخرین بار قبل از رفتنش به آلمان ابتدای شهریور دیدم...HoDa  رو هم که تا به امروز ندیدم....

خلاصه تب که چه ها نمی کند!

پ ن :  شدیدا از تیتر مطلب احساس رضایت می کنم حتما متوجه شدید که یک اسپویلر از پست تصمیم کبری هست که شاید قرار باشه در آینده نوشته شود پیرامون شماره 2

پ ن2 : حالم از فارسی 1 به هم می خوره! پست جدا می طلبد و وقت آزاد که فعلا موجود نیست

پ ن3: با پوزش از دوستان یکم که تبم پایین بیاد تا چند ساعت آینده سعی می کنم به کامنت های پست قبلی پاسخ بدم

پ ن 4: نامجو قاطی کرده یا من تب کردم؟ (آلبوم آخ اوی)

Share