اتصال و دریافت اطلاعات از MYSQL با PHP
سلام
می دونم فحش ندین! آخر پست قبیلم نوشته بودم می خوام سعی کنم حداکثر هر 2 روز یه پست بزنم...اما چه کار کنم نشد دیگه...از اینور یکی از اقوام فوت شد از اونور Prison Break مگه میذاره! از اونور کارای پروژه دوبله...و تاپیکایی که زدیم و از اینوراینروزا پشت پرده سایتم خبرایی هست خلاصه شلوغ است و آرشم که رفته مسافرت فعلا یکم نیروهامونم کم شده کار من بیشتر...
اول سکانس فوت یکی از اقوام رو بگم:
زنی در کنار شوهر عزیزش پشت ماشین بوده....شوهر هم مراقب اینکه زنه خرابکاری نکنه پشت فرمون...
مرد پیاده میشه به سوی هر مغازه ای که حالا مهم نیست چی بوده فکر کنین بستنی فروشی...
زن جو گیر میشه!
میاد یکخوره ماشین رو تکون بده...
اشتباه می کنه ماشین رو دنده رو روشن میکنه...
ماشین گالامپی میخوره به ماشین جلویی که پارک بوده...
تو ماشین جلویی اون آشنا ما زانوهاش می خوره محکم به قسمت جلویی داخل ماشین...
لخته
مرگ!
به همین راحتی..! زندگی چقدر کوتاست...تا چند ساعت اصلا نمی تونستم به هیچی فکر کنم
نتیجه اخلاقی:
ماشین دنده اتوماتیک بخرید!

Prison Break
خدای سریاله....لاست کیلویی چند انقده این لاست برای من بدبختی آورده که حالم از اسمشم به هم می خوره! آدم وقتی فکرشو می کنه یه آقایی به اسم مایکل اسکولفید می تونه انقده آدم رو به یه سریال علاقه مند کنه؟! چرا باید فکر لاست کنه...
بله متاسفانه طبق مرضی که بنده دارم و لاست رو در 4.5 روز! دیدم...(باور کنید شبا رو هم کم می خوابیدم!!!) ...
بله طبق همین مرض...از وقتی که پریزن برک رو استارت زدم تا وقتی که تموم شد 7 روز هم نشد! ![]()
و چه پایان تراژدیکی داشت که عجب حال گریه هم داشتم دیگه بساط جور بود یک 5 دقیقه گریه کردم!!
حالا یه پست مفصل دررابطش هم اینجا هم فوروم می نویسم در ضمن عاشق کلرمن و ماهون بودم از همون اول الان که تموم شد بیشترم شدم!...
Twitter
خیلی وقت بود که به لطف Maryam توئیتر داشتم..ولی حقیقتش اون زمان که تو درسا بود و این اواخر هم کارای پروژه دوبله...وقت نمیذاشت که اصلا بیام تو بلاگ چه برسه دنبال پلاگین برای نمایش توئیت ها تو وبلاگ کنم... خوب حالا چی شده؟ بله بالاخره یک پلاگین آدم وار پیدا کردم که وقتی از قیل-طر شکنم استفاده نمی کنی بازم بتونی توئیت ها رو ببینی...(سمت راست !) البته کلا بازم پلاگین زیاد درس حسابی نیست و اکثر اوقات نمی دونم چرا No Availble می زنه حالا اگر دوستان کسی تجربه یک پلاگین آدم وار را داشت لطف کنه بگه و اسم دقیق پلاگین رو هم ذکر کنه...

Vista Side Bar For XP!!
این برنامه دو سه روزی هست که زندگیمو عوض کرده
شدیدا توصیه می کنم نصب و از گجت های توپ ویستا تو XP استفاده کنید!
توضیحات بیشتر و دانلود از اینجا
راستی درباره اون دفتر خاطرات هنوز سر قولم هستم شدیدا! و فعلا کسی نتونسته منصرفم کنه...تا چند ساعت دیگه اولین یادداشت رو مستقیما از دفتر خاطرات بدون سانسور یا تغییر محتوا تایپ و ارسال می کنم...
تو این پست که نمی شد! آخه فضاش اصلا به فضای این پست نمی خورد...
پ ن: لابد میگید چه عنوان بی ربطی...خودمم قبول دارم! ولی برای اینکه زیاد بی ربط نشه
پاسخی به یک سوال
یکی از دوستان تو پست قبلی بین این همه کامنت دراماتیک و تراژدیک! یک سوال PHP پرسیده بود که بنده قول دادم آخر این پست توضیح بدم
خوب حالا پاسخ و توضیحات کامل رو در ادامه مطلب نوشتم
توهمی که به باد داد هر آنچه داشتم
بیشتر از 20 بار عزم نوشتن کردم اما مگه میشه....هر بار پشیمون میشم...آخه از کجا بگم...چطوری شروع کنم...
این روزا معنای واقعی لرزش رو نه تنها در دستان من بلکه در چشمام...قلبم...می تونم حس کنم...
خیلی دوست داشتم بعد از این همه مدت که دوباره پست زدم....اینطوری شروع نکنم...این قدر غمگین نباشه...ولی ...چه کار کنم...
بیخیال مهم نیست...مهم اینه که می خوام یک کار عجیب بکنم....داستان زندگی 6 ماهه گذشتم رو اینبار از روی دفتر خاطراتم با شما مرور کنم...بدون سانسور بدون..تحریف...
اعترافات و حرف هایی که از ته دلم می اومده و روزی که می نوشتم فکر اینکه یک روزی بخوام منتشرش کنم هم به سرم خطور نمی کرد...اما...
این روزها شاید این تنها دوای دردم باشه....
اینکه بدونید چی شده که یاشار شنگول 6 ماه پیش.... الان فقط دلش می خواد در سکوت و تنهایی خلوت کنه و از همه تا حد ممکن فاصله بگیره...و اینکه چی شده که الان دوست دارم فقط از زندگی فرار کنم...
تازه الان یک هفتس که 100% ازش دل کندم و این دندون لق رو انداختم دور... خودم حس می کنم ...و به همین دلیل هم هست که دارم سخت ترین هفته های زندگیم رو پشت سر می ذارم...هفته هایی که بالاخره در نبرد با قلبم تونستم...پیروز بشم...اما هنوز بعضی مواقع با اینکه می دونم برای خودم تمامش کردم..بازم با این حال بعضا ...صداهایی از کاروان دل میرسه و خشی بر روحم می کشه...زانو را در بغلم قرار میده و اشکهایم را در مقابل چشمانم...اما یک تفاوت با دفعات قبل دارد:
این اشک به خاطر اون نیست...این اشک به خاطر داشته هایست که در این کما از دست دادم
بدون سانسور! بدون تحریف! فقط شاید اسمش رو کمی تغییر بدم همین.!...از پست بعد شروع می کنم...
پ ن 1: آخر ضد حال بود پستم ببخشید دیگه...
پ ن 2: می خوام از حالا حداکثر هر 2 روز یکبار یک پست بزنم؟ شدنی؟ قبلا اینکار رو می کردم...منتها تو دفتر خاطرات ...پس حتما شدنی....





