زندگی به سبک یاشار
23Aug/104

دنیای این روزهای من

آنقدر اینروزها در روزمرگی های بیان نشده ام گم می شوم که فراموش می کنم که مدتیست  دارم مثل ماشین زندگی می کنم...
دو روز پیش این رویه رو کمی تغییر دادم... و به طور شگفت انگیزی احساس خوبی رو دارم تجربه می کنم.... (یک روز از هفته رو کاملا خالی کردم تا بتونم بخش کمی از بیخوابی های تو هفته رو جبران کنم)

در هر صورت مهم نیست...

این پست رو زدم که تو تاریخ پاره یادداشت هام ثبت بشه:

شناس های  تاریخ... هیچوقت به شکست تو ایده هاشون فکر نکردند...همیشه اهل ریسک بودند....
خیلی سخته...که بتونی یک عده از افراد رو طوری با انگیزه نگه داری که آینده اون کاری که انجام می دهند رو با وضوح و با ریزولوشنی که خودت میبینی ...ببینند..
چندین ساله که دارم یک عده جوون کوچیکتر و بزرگتر از خودم رو به همین سبک تو یک مسیر قرار میدم....سعی می کنم کلی انرژی و انگیزه به این جمع تزریق کنم...خیلی سخت بود....خیلی سخت هست...و خیلی سخت تر هم خواهد شد...
اما خدا رو هزارمرتبه شکر...هر روز دارم صبور تر و ...امیدوارتر می شم...و هر روز هم این جمع داره تصویر آینده ای که در نظر داشتم رو واضح تر می بینه...هر روز همدل تر و هماهنگ تر میشند

انسان ها همیشه برای همدیگر وسیله بودند....
خدا رو هزار بار دیگر شکر...که ظرف چند ماه گذشته با کسانی تو زندگیم آشنا شدم... که باعث شد برای هم وسیله بشیم .. و یک شالوده محکم پیاده کنیم....شالوده ای بری برای پیاده سازی دیوارهای که در طول چندین سال هر کدام ساخته بودیم....و برای گذاشتن تک تک آجرهاش ...تلاش کردیم...
البته هیچوقت نمیشه از دیگران توقع داشت که به اندازه خودم به کاری که انجام میدم ایمان داشته باشند...هرچند که لطف دارند و بعضی مواقع برای انرژی مثبت هم که شده بیان می کنند اما خودم میدونم...که هیچکس مثل خودم  اون سکانس آخر رو نمببینه...بنابراین باعث میشه که یک خورده بیش از بخشی که باید وقت بذارم...برای اون ایده وقت بذارم.... منم همیشه اسیر همین ایده هام بودم به قول ترانه سرای یکی از آهنگای چاوشی که نمیشناسم! شاید:

من اسیرم تو فقط لحظه مردن من..
می تونی وا کنی این یوغو از گردن من...

زحمت داشت و خیلی هم داشت و دوستان هم خیلی کمک کردند.... و این سکوت چند ماهه مربوط هست به مشغله ای که سر این موضوع داشتم....

این رو  بذارید به حساب یک مقدمه برای خبر بزرگ! ...که انشاال.. هفته دیگه اگر عمری باقی باشه اعلام می کنم...
در پایان جا داره از محسن چاوشی؛ یگانه علی علیزاده و مهمتر از همه داریوش عزیز که منو تو...این مدت تنها نگذاشتند!!! با آهنگاشون... تنهایی ذهنی ،احساسی! من رو پر کردند تشکر زیاد کنم..

Share
Filed under: Uncategorized 4 Comments
21Aug/104

قفل کردم!

نمی دونم مشکل از کجاست...ظاهرا که همه چیز درست پیش رفته و منم الان باید با توجه به کارایی که تو این چند وقت انجام دادم و به زودی اعلام می کنم...در پوست خود نگنجم..

اما یک جای کار مشکل داره...اونقدر که از پست آخرم نتونستم حرفی بزنم...

نمیدونم یه حس عجیبی دارم....

و حتی نمی دونم خوبه یا بده...شاید مال خستگی بیش از حد این چند وقته... شاید...نمی دونم...

.

قفل کردم

Share
Filed under: Uncategorized 4 Comments
21Jul/10Off

توئیت های روزهای اخیر

Share
30Jun/1023

یک روز زندگی به سبک یاشار

1. ساعت 5 صبح با صدای زنگی که خیلی ازش متنفرم از خواب بلند میشم!! و هر بار میگم حتما امروز زنگ ساعت موبایل رو عوض می کنم... احساس سردرد شدید.... و آرزوی اینکه ای کاش میشد 2 ثانیه بیشتر خوابید!! تو همین خیالا دل رو به دریا میزنم...و با نهایت قدرت 2 دقیقه! به خودم استراحت میدم!...
.
2. یک آب به سرو صورت و مسواک رو میزنم...تازه متوجه میشم...ریش ها در حد آقا شده... وقت ندارم! بنابراین این مرحله رو Skip می کنم...با امید اینکه شاید شب وقت کنم و به ریش ها و یک سرو سامونی بدم...
.
3.لباس و کفش و ...کوله رو آماده میکنم... یکدفعه یادم میاد..3 تا assignment داشتیم که هنوز وقت نشده انجام بدم!.... خوب زیاد مهم نیست از خیر امتیازش  می گذریم! اصلا مگه mid term و final برای چی هست!؟ اگر خیلی مهم باشه هم خودم رو با خیال تکمیل اون در راه دانشگاه راضی می کنم...
.
4.ناگهان یک flash توی کیفم پیدا می کنم... ثانیه هایی بهش خیره میشم...و تو فکر اینکه امروز دیگه با چه بهانه ای به صاحب فلش بگم...که وقت نشد!! برات عکس/سورس/ای بوک رو بریزم!...اشکال نداره احتمالا متعلق به حسن هست! که خوب میشه با چیس نان یا مایلو آیس  (یک غذایی و نوشیدنی محلی) از دلش در آورد...اما نه! اگر مال ژادرا یا تین تین باشه چی؟..اشکال نداره این دخترا که زبون نفهم هستند...(منظورم اینه که این دوتا فارسی که نمی فهمند!) بنابراین وانمود می کنم...که مشکل فراتر از درک شما به انگلیسی هست و اینکه نمیتونید بفهمید تقصیر خودتونه!! احتمالا به دلیل اینکه دلیلم براشون نامفهوم خواهد بود... احساس گناه هم می کنند و یک مایلو آیس یا چیس نان هم مهمان خواهم شد!
.
5.کتاب و دفتر رو میذارم توی کیف!...یک دفعه برگه کاغذی نظرم رو جلب می کنه!..تقریبا غیر ارادی با صدای نسبتا بلند میگم F**k و بعد هم 3 بار دیگه تکرارش می کنم..و هر بار نزدیک به چند دسی بل از شدتش کم میشه...بله! امروز presentation هم دارم!! همه چیز نرماله! جز اینکه یادم رفته اصلا متنی برای گفتن آماده کنم!
.
6.کیف رو می بندم...از خونه میزنم بیرون...اتوبوسی در کار نیست!! آیا باید دوباره تاکسی بگیرم؟ خدایا!...یک نگاه به اینور اونور میکنم...یک بنده خدای تازه واردی رو پیدا می کنم... میرم جلو میگم ببخشید ...میشه بپرسم مسیرتون کجاست...  احتمال 90 درصد از روبه روی یونی رد میشه...پس سریع خودم رو چسب میکنم اگر تاکسی هم بگیره...همراهیش می کنم تا مسیر رو گم نکنه!! و وسط راه پیاده میشم و میگم ببخشید مسیرم از اینجا جدا میشه...و برای طرف در ادامه مسیرش آرزوی موفقیت می کنم! و با خنده از تاکسی فاصله میگیرم و به روی خودم نمیارم که شاید منم باید سهمی از کرایه ماشین رو بدم...
.
7. با کلی نفس نفس خودم به در کلاس میرسونم...ساعت رو نگاه می کنم! به خودم افتخار می کنم که امروز همش 5 دقیقه دیر کردم!...
.
8. تا دستمو رو دستگیره میذارم یا کمی قبل ترش ...احتمالا موبایلم زنگ میزنه! ...خوب به فال نیک میگیریم!! چون یادم رفته بود سایلنتش کنم...اما پشت خط کیه!؟ ...بله بجز کارفرمای عزیز! کی میتونه باشه..به مدت 3 دقیقه نزدیک به 90 بار تکرار میکنه...که تو اله هستی و تو بله هستی..و من روت حساب کردم! و پروژه های جدید توایمیلت هست و سریع انجامشون بده....حس خوبی داره یا نداره رو خودمم هنوز نفهمیدم....
.
9. وارد کلاس میشم... بله 25 مین تاخیر داشتم (عجب 3 دقیقه زیاد شد!)... تیچر! عزیز با نگاهی همراه با خشم و نفرت منو نگاه میکنه... منم با دقت اونو بررسی می کنم ....سریع باید یک سوژه پیدا کنم اگرنه مات میشم!...بله چه دامنه قشنگ و 3ک*سی پوشیده... تا به خودش بیاد و چشمای بدون مژه (چینی) کامل باز کنه!..یک جمله توصیفی در وصف موارد ذکر شده میگم و با خنده عذرخواهی می کنم و بدون توجه به پاسخ تیچر کوله رو روی صندلی رها میکنم...
.
10. حسن؟...حسن؟!!...هوی!! (چشمای حسن جای بهتری رو پیدا کرده..) خوب مزاحمش نمیشم....ژادی ژادی!..نه اونم در جای بهتری سیر میکنه...یخورده فکر می کنم در همین افکار...یک دفعه تخته رو می بینم که روش... موضوع و دستور کار امروز نوشته شده...خوب پس مشکل حل شد!
.
11. break time شده... سریع PDA محترم رو از جیب در آورده Wifi رو روشن کرده...ایمیل و چک و به سرور سایت لوگین می کنم و یک چک کلی...که همه چیز روبه راه باشه...
.
12. تا به خودم میام 5 دقیقه دیر شده...باید برگردم سر کلاس!....تو راه به حسن و اقا رضا میگم...که بعدا راجع به فلان مساله باید باهاتون صحبت کنم....
.
13.کلاس تموم میشه...میرم یم گوشه رو یک صندلی دفتر یادداشت رو باز می کنم یک نگاه به task های امروز...و می بینم به اندازه یک عمر کار نکرده و قرار نرفته و تماس نگرفته مونده... میرم time table رو چک می کنم...ok کلاس بعدی مهم نیست!...هنوز 1 جلسه دیگه می تونم غیبت کنم.. سریع میرم یک supermarket و یک redbull سیلور less sugar بر میدارم...  میرم سمت cashier ...نگاه می کنه...نگاه میکنم!...میگم ساتو redbull! (یک ردبول!) افتخار به اینکه 1 کلمه مالایی بلدم!..و بعد هم می پرسم چقدر میشه...میگه.. 2.5 رینگیت... همزمان میگم..ای تو **(فرض کنید روحش!)...چاره ای نیست..پول رو میدم و رد بول را در عرض 3 ثانیه تمام کرده و جون خودم روبرای ادامه بازی پر می کنم!..عجب چسبید!..چرا؟ آهان چونکه دیروز ظهر وقت نکردم..نهار بخورم...شام رو هم گذاشتم امروز همراه با نهار بخورم!!...احتمالا تو شرایطی خاص این قضیه ممکنه روز قبل از دیروز هم اتفاق افتاده باشه و یک دفعه نزدیک به 4 یا 5 وعده هیچی جز چایی و نهایتا یک شکلات نخورده باشم...
.
14. بسته به تزتیب  نوع کار یا قرار ملاقات بودن یا نبودن...مسیر مترو به سمت مقصد یا مسیر تاکسی به سمت خونه رو طی می کنم...
.
15. مثل سگ! مسیر رو با عجله طی کرده و مثل ؟؟...مثل دوباره همون سگ!!..تا ساعت حدود  7 شب پشت پی سی یا بیرون از خونه مشغول انجام کارهام به منظور داشتن درآمدی برای زنده ماندن..و البته پیاده سازی اهداف و ایده هام ...هستم...یک دفعه ساعت 7 یادم میاد نهار نخوردم...میگم اشکال نداره...ساعت 11 با همون شام جبران میکنم... و دوباره ادامه...
.
16. ساعت 11 کارم تقریبا تموم میشه و همه رو زیپ و ارسال می کنم.....کارهای مربوط به برنامه های آینده رو هم تموم می کنم....حالا نوبت کارهای...انجمن و برنامه های دیگه ای ..که در جریانه... تا میام به خودم بیاد ساعت شده 12.... موبایلم رو نگاه میکنم..!... قریب به 4 یا 5 تا میس کال... و 4 یا 5 تا هم Voice Message .... قریب به همه! این افراد هم سراغ کار خودشون رو می گیرند.. معمولا در بهترین حالت 3 نفر از این تعداد اعلام تنفر می کنند ...

17.میرم صندوق پیام خصوصی رو چک کنم...که بعد برم شام!.... نه مثل اینکه بحث فرا تر از این حرفاست...تو محیط انجمن...حداقل 2 تا مدیر.. پیام دادند که چرا فلان کار رو هنوز نکردی...کارها رو سعی می کنم ..انجام بدم...که متوجه میشم...تو انجمن یکی نامه سر گشاده داده!!!...که فلان چیز کمه...فلان چیز...اوکی نیست و ... از این و اون و زمین و زمان...شکایت و ..انتقاد و ... (خوب تو این زمینه هم که ما ایرانی ها تخصص داریم) ...مامانم زنگ میزنه: دلت تنگ نشده نمی خوای بیای اسکایپ!... منم با کلی تاسف و ناراحتی باید بگم...مامان به خدا کلی کار مونده و ...مامان..هم سعی می کنه..قبول کنه....
.
18. ایمیل ها رو چک می کنم....در بهترین حالت فقط ارور کرش شدن چند تا جدول رو داریم ..اما بعضی مواقع هم ...نامه های فلان شرکت ارائه دهنده یکی از نرم افزار های سرور مثل سی پنل رو داریم که برای هدیه روز مرد...یا همون پدر :دی لطف کرده لایسنسمون رو باطل کرده...دلیل رو هم ایرانی بودنمون ذکر کرده...حالا من می مونم و کلی دغدغه که چه غلطی بکنم...
.
19.ساعت 2 شب شده...تازه کارای سایت به جایی رسیده... سعی می کنم به زور پنجره سایت رو Close کنم...(کار که خیلی مونده!) ... یک نگاه به ساعت...نه دیگه وقت نمیشه 15 دقیقه تا رستوران 24 ساعته برم...که غذا بخورم...پس زنده باد چای..یکبار با شکلات یک بار با بادوم!...چایی رو که میریزم..دستام میلزه...میدونم..شدیدا خسته هم...از بس که اون روز استرس داشتم که به کارام برسم..تازه اگر شانس بیارم رو کاری مثل همون باطل شدن لایسنس و اینا رو نداشته باشم که خودش پر از استرس باشه...
.
20.یک نگاه به دستام می ندازم...میرم جلو آینه...ریش نزده رو احتمالا میزنم...به چشمای خستم نگاه می کنم.... انگار مست مست هستم! (از شدت خستگی!)...تو همین خیالا..یاد بعد آدمیت خودم می افتم یاد دوستام..یاد کارایی که اون در حقم کرد...یاد مامان..یاد بابا یاد..خیلی ها که دوسشون دارم و الان پیشم نیستند..
.
21.جلو پی سی آهنگ محسن یگانه رو میذارم... "دوباره نمیخوام...چشای خیسم رو کسی ببینه......." بعد از اون..."وقتی که بارون میزنه...تو رو کنارم میبینم...حس می کنم پیش منی..."...یک دفعه به این آهنگ و این قسمت بخصوص میرسم..."ای دل تنها.... چیه چشم انتظاری....باز یک لحظه...یک دم آروم نداری..مثل زمستون تو حسرت بهاری...باز عشقت خیمه زد رو خونم...باز یادت آتیش زد به آشیونم...باز بی تو باید تنها بمونم..." اشک....با اینکه اصلا حسی نسبت به نامبرده باقی نمونده اما این آهنگا اشکم رو درمیاره...جلو پی سی و جلو چند تا عکس...دارم گریه می کنم...اونقدر که آروم بشم....
.
22. به طرز عجیبی یک دفعه آهنگ Celine Dion i drove all night یا آهنگ Afo - ابرو می ندازی بالا بالا میدونم سرت شلوغه حالا!!!...توی PlayList آهنگام ظاهر و پخش میشه... می تونید یاشار رو تصور کنید که از روی صندلی بلند شده چشما رو بسته و داره یک پروژه تصویری رو میبینه!...با تمام جزئیات... اونقدر تکون می خوره...که بعد از تمام شدن آهنگ....باید با دستمال عرقش رو پاک کنه....
23. یک حموم.... ساعت 3:30 شده...یکبار دیگه ایمیل و فیس بوک رو چک می کنه.یک سر به حساب کتاب مالی ماهش میزنه..حواله ها رو بررسی می کنه..واریزی ها رو واریز میکنه...و آخر از همه...یعنی این ماه خرجی در میاد؟... پس انداز چی؟ پس انداز هم میشه؟؟
24. بعضی وقتا اگر نخواد بخوابه...به سرش میزنه یک پست بنویسه... پست که تموم میشه ساعت شده 4...و روی تخت بیهوش میشه...چون که امشب کمتر از یک ساعت باید بخوابه!...برای همین هر سه چهار شب یک بار هم...از شدت کم خوابی کنترل از دستش خارج میشه و یونی نمیره که بتونه بخوابه و کمی غذا بخوره...
.
یک روز معمولی...بود...بعضی روزا ممکنه...جلسه مدیرا سایت باشه..بعضی روزا ممکنه...خبری تو انجمن باشه..بعضی روزا ممکنه خبری تو دانشگاه باشه...که جریان کلی پیچیده تر میشه...
.
.
اکثرا میگن...بلف میزنم...
بعضیا میگن...خیالاتی هستم و ...داغون اجتماع و از این حرفا....
بعضیا هم که بیشتر نزدیکند و با چشمای خودشون دیدند که این کارا رو خیلی بیشتر از چیزی که حتی توضیح دادم انجام میدم...
میگن... دیوونه ام!
خودمم میدونم که زیاد نرمال نیستم ...ولی خوب زندگی به سبک یاشار همینطوری معنا میشه!...همه جا هم سعی می کنم ...تا جایی که بتونم خودم رو خوشحال و شاد و ..پر انرژی نشون بدم....
با اینکه خیلی سخت تر از چیزی هست که حتی خودم هم بتونم درک کنم!...همین پارسال چنین موقعی ...با شاید یک دهم... کارایی که الان انجام میدم...به زور از بیمارستان فرار کردم!...و مطمئنا کلی...به سلامتیم ضربه میزنه...
اما بازم عاشق ایده ها و علاقم هستم............اونقدر...که با هیچی عوضش نکنم....
شاید بعضی وقتا از شدت خستگی...... آرزو کنم که ای کاش... اینطوری نبود...اما بالاخره...هر چیزی یک بهایی داره....... . . .
.
.
می دونی نکته جذاب قضیه چیه؟
نکته جذاب اینه که آخر هر روز...چند ثانیه قبل از بیهوش شدنم مطمئنا اینو زمزمه می کنم: همه چیز درست میشه!
یاشار
Share
Filed under: Uncategorized 23 Comments
21Jun/1011

یعنی عاشقشم….

معمولا فعالیت کسایی که دوست دارم رو خیلی دنبال می کنم.... حالا طرف می خواد پرزدنت باشه یا خلبان! یا هیچکاره...زیاد فرقی نمی کنه...اگر دوسش داشته باشم دنبال می کنم...

هر بار که وارد وب سایت Celine Dion می شدم و از تاریخ های کنسرت های تور جهانی آلبوم Taking chances رو می دیدم .... کلی در کف عظما فرو می رفتم که ای خدا ای کاش! منم می تونستم و تو یکی از این کنسرت هاش شرکت می کردم...شاید خیلی خنده دار باشه...ولی حتی از بچگی دوست داشتم!! برای این بشر ویدئو بسازم هنوزم آرزومه!!!!....خدا رو چه دیدی ...می گویند آرزو بر جوانان عیب نیست.... خلاصه تو همین احساسات و توهم های فانتزی شیک غوطه ور بودیم تا اینکه چند هفته پیش دیدم HeDiYe عزیز تو انجمن دی وی دی کنسرت Boston  سلن دیون رو برای دانلود گذاشته ....

همون شب با تمام قوا به پهنای باند حمله ور و به IDM اقتدا کردیم....جا داره از امدادهای غیبی سرویس RapidBaz هم تشکر کنم :دی ....در هر صورت...24 پارت رو دانلود کردیم....منتها از اونجایی که متاسفانه تنها چیزی که به سادگی تو دست بال من این روزا پیدا نمیشه اندکی وقت آزاد هست...این قضیه  باقی موند....تا اینکه امروز عصر.. سر یک قضیه و یک ملاقات کاری... مجبور شدم تا KLCC برم... و توی راه برگشت چشمتون روز بد نبینه.... یک دفعه پوستر فروش DVD رسمی این کنسرت رو درب یکی از فروشگاه های DVD دیدم و .. چند لحظه بعد می تونید یاشار رو تصور کنید که با صورتی شدیدا جو زده و خوشحال!! تو مترو نشسته و پیش به سوی منزل به کاور DVD خیره شده و از اینکه از خواننده مورد علاقش حمایت کرده بسی احساس غرور می کنه .....

واقعا این بشر اسطوره.... عاشق تمام کاراشم حتی اون دیونه بازی هایی که روی صحنه در میاره... (البته کمتر شده :دی)....واقعا فوق العادست... الانم ساعت 6:03 هست و تا کمتر از 3 ساعت دیگه باید سر جلسه امتحان باشم..اما مگه میشه از خیر این کنسرت گذشت...

Share
13Jun/10Off

احساساتی کبود شده

داشتم به این فکر می کردم....که اگر امشب 13 جوئن 2010 یا 23 خرداد 1389 تو جای من بودی و من جای تو... چقدر نگران این بودی که سالم برگشتم خونه یا نه.... و اینکه اگر من جای تو بودم...از خودم  به تو خبر می دادم یا نمی دادم.....اصلا برام مهم بود؟...کسی که یک عمر براش فرق می کردم با همه...واسه همینه که می مرد واسه من....مهم بود که بهش خبر بدم یا نه....خدا لعنتم کنه که اینطوری خودم رو اذیت می کنم...حیف ابن قلب که بخواد به خاطر خاطراتی که زمانی خوش بود..درد بگیره...
در ضمن خدای گرامی که طبق جمله بالا درخواست لعنت نمودم....یک سوال از خدمت شما داشتم:
خسته نشدی؟ بسه دیگه... نمی خوای تمومش کنی؟ ما نخوایم خودکشی کنیم باید چه غلطی کنیم؟....حالم حتی از فکر کردن به اون مدتی که عاشقش بودم و اینکه چقدر عمرم رو الکی هدر دادم به هم می خوره...ای کاش کلا پاک می شد....

این روزها حال شوخی ندارم...نمی دونم چمه...شاید به خاطر تعویض مداوم شغل و کارای خسته کننده ای که می کنم...و مشغله ذهنی و یونی و .....هرچی هست حالم خیلی بده...خیلی سریع وارد دعوا می شم...
چقدر دلم تنگ شده....برای همه چیز....
.
یک شب سرد دیگر با  ضربات آهنگهایی از جنس چکش بر احساسات کبود شده ام گذشت و چند نقطه دیگر ... . ... . ... به سبک یاشار
.
.
* کامنت قفل شد - دلیلشم دیوونه شدنم و ترس از اینکه نتونم خودم رو در برابر کامنتای پند اندرز کنترل کنم....

Share

12May/10Off

It's Over

مدتی بود از نامبرده خسته شده بودم....
در حدی که عید رو هم بهش تبریک نگفتم....اصلا هیچ تماسی نگرفتم اونم نگرفت....
بعضی وقتا انسانها با کارها و رفتارهاشون کاری می کنند که هر چقدر سعی می کنی بگی اوکی...ولی باز به جایی میرسه که از اون طرف متنفر میشه....

Hate

یادتونه گفتم تاحالا شده بخوای از کسی متنفر باشی نتونی؟ ...خوب مریض بودم دیگه!!! امروز واقعا ازش متنفر شدم...مرز بین عشق و نفرت خیلی نزدیکه منتها عبور از یک وادی به وادی دیگر نیازمند یکسری شرایط خیلی ویژه هست...که بنده کسب کردم!! با نهایت امتیاز!!!
نمی دونم برای چی...هرچی بود می دونم فقط و فقط مربوط به مکالمه آخرمون نبود!.... ریشه اش خیلی وقته زده شده...منتها که توهم داشتم و سعی می کردم همیشه فکر کنم اونم می تونه در آینده منو با احساساتم همراهی کنه....

دیشب بعد از قریب به 4 ساعت صحبت.... یک احساس خیلی بد داشتم....خیلی بد...یک ساعت بعد در حدی شد که فقط گرفتم خوابیدم....که فکر نکنم...
حتی خواب زیاد جالبی هم ندیدم....از خواب که بلند شدم... 15 دقیقه نگذشت بالا آوردم!!!
مطمئنم فقط به خاطر فکرش بود...فکر اینکه چقدر خودم رو کوچک کردم و  شب گذشته سعی کردم ببینم نامبرده تا چه حد می تونه سنگ و بی احساس باشه...
همه اینا به کنار...مشکلی نبود...مشکل اصلی ذهنیات واقعا کودکانه..داستان های کودکانه ایست که از اونها به عنوان تجربه یاد میکنه....

دیگه حالم به شدت از نامبرده به هم می خوره....

10 بار پارسا اون قدیما.. 100 بار شینوس و 1000 بار رضا در یکسال اخیر به من گفتند که کلا قید نامبرده رو بزنم...و همه راه های ارتباطی رو باهاش قطع کنم!....
نمی تونستم...اما دیشب وقتی دیدم... اینقدر یک آدم می تونه کودک باشه..... دلم می خواست جیغ بزنم ، از 1 سال و 1 ماه و 22 روز گذشته که عمر و فکر و احساس  پای کسی مثل این گذاشتم مثل سگ پشیمونم...

واقعا نامبرده به درد یک بچه پیش دانشگاهی  (دو سه سال از خودش کوچکتر) می خوره که مدتی باهاش باشه...بچه ای از جنس خودش...از حرفهای مسخره و دلایل و ذهنیات کودکانه نامبرده خسته شدم
خسته از اینکه...هربار از نامبرده توقع داشته باشم مثل یک انسان بالغ (از لحاظ عاطفی و فکری!) فکر کنه!! خسته از اینکه توقع داشته باشم یکم به آینده فکر کنه...از توی حال زندگی کردنش خسته شدم! ....

این نامبرده این 1 سال و 1 ماه و 22 روز بنده رو بدون اینکه مقصر باشه به فنا داد.. (اشکال از انتخاب و توهم من بود) در حدی که انقدر  قاطی کرده بودم که خودم نمی فهمیدم نامبرده رو دوست دارم یا ازش متنفرم.....
نامبرده جان...خلاصه که امروز تمام آثارت رو از بین بردم...و آخرین مرحله رو هم انجام دادم هم از یاهوی خودم حذفت کردم هم از فیس بوکم و مهمتر از همه از قلبم بیرونت کردم.....
می خوام آزاد باشم و به سرنوشت اعتماد کنم , سرونوشتی که شاید روزی کسی رو درراهم قرار بده که بتونه با احساساتم همراهی کنه و منو دوست داشته باشه...فقط برای خودم! و فقط برای خودم ...نه چیز دیگه و مهمتر از همه...کسی باشه که شایسته این همه احساس من باشه.... و کودکانه فکر نکنه!

* نامبرده شخصی هست Female که پست های پروتکت شده بنده رو می خوند....
* این پست به هیچ عنوان در ذم نامبرده نیست...زیرا نامبرده برای من همیشه محترم است و انشال..هرکی هم که باهاش باشه در آینده اگر از جنس خودش باشه لذت هم خواهد برد... فقط حرف من اینه که من از جنس نامبرده نیستم و نمی تونم با افکار کودکانه نامبرده همراه باشم
* این پست برای ثبت شدن در تاریخ روزمرگی هایم بود و ارزش دیگری ندارد! بنابراین از گذاشتن کامنت درباره این پست در جای دیگر خودداری کنید اینجا هم که کامنت رو قفل کردم.
Share
8May/104

اینترنت در خدمت ما یا ما در خدمت اینترنت؟

نمی دونم مشکل از کجاست...
مشکل از زیاد شدن پورت های خروج روزمرگیهاست؟ (توئیتر ، فیس بوک ، انجمن ها ، بلاگ و ...)
یا مشکل از انباشته شدن روز مرگی ها و نبود یک راه درست برای ابراز و ارائه آن هاست؟
به راستی کجا باید نوشت؟ چقدر باید نوشت؟ چگونه نوشت؟

خیلی عجیبه ولی احساس می کنم دارم نا خودآگاه زیر فشار چند پورت خروجی له میشم!! باید بیخیالشون بشم اما کدوم رو؟ (فیس بوک؟ بلاگ؟ توئیتر؟ ...)
بشر روز به روز با مدرنیته تر شدن ظاهری مشغله ذهنی خودش رو هم بیشتر کرده...بدون اینکه درک کنه...

یادش به خیر...یک زمانی حدود 8 سال پیش می اومدم پای کامپیوتر نفتی خودم... نهایت ابتکارم این بود که یک آهنگ تصویری سیاویش قمیشی رو Rename کنم.....
بعد که پای اینترنت اومد وسط...بازم نهایت کاری که داشتم...این بود که مثلا یک آهنگ دانلود کنم...یک ایمیل تو سرویس الکی مثل Noavaran بسازم و بگم ایمیل پارسی ساختم!
تا اینکه خودم رو بدبخت کردم...جو owner بودن گرفتم و بخش عمده از زندگیم رو گذاشتم پای مطالعه و رفتن توی خط اینطور مسائل...و سایت و ...روز به روز هم کارها  بیشتر شدند و هم مسئولیت من سنگین تر...

اینقدر که بعضی وقتا به خودم نگاه می کنم میگم واقعا این حرف بابای عزیزم که همیشه خدا از کامپیوتر متنفر بود چقدر درسته که می گفت:
تکنولوژی در خدمت انسان؟ یا انسان در خدمت تکنولوژی؟

می دونید فکر می کنم یک جنگ جهانی اینترنتی در حال رخ دادن است و محل این جنگ متاسفانه ذهن ما انسان هاست!...که ناخواسته ما سرباز های چشم و گوش بسته اون شدیم...

جنگ Twitter یا FaceBook جنگ FaceBook با Blog
جنگ مینیمال نویسی با روزمره نویسی با بلاگ نویسی
جنگ Skype با Yahoo یا Google Talk
جنگ Youtube با Viemo یا Facebook با هزارتا سرویس کوفتی آپلود و پخش ویدیو
جنگ استفاده از Paypal یا خرید با VisaCard یا MasterCard
جنگ خرید اکانت Rapidshare یا استفاده از اکانت حجمیRapidBaz
جنگ Blog خونی با Rss خونی...
جنگ فیلم دیدن با سریال دیدن!
جنگ دیدن فیلم و سریال با نوشتن نقد
جنگ داشتن گالری عکس تو FaceBook یا Google
جنگ داشتن اکانت آپلود در این سایت و اون سایت!
جنگ چک کردن آخرین Notification های FaceBookمون
جنگ مدیریت و چک کردن 10 هزارتا ایمیل آدرسی که داریم!!!
جنگ چک کردن 10 هزار صندوق پیام خصوصی در 10 هزار انجمن مختلف
و... صدها جنگ ذهنی دیگر که با پیشرفت سرویس ها در حال شکل گیری هست
تازه این ها دغدغه های کاربران عادی نت هست ، هنگامی که بحث به داشتن مسئولیت به عنوان یک مدیر یا یک مسئول سایت برسد موارد فوق چند ده برابر شده...و دغدغه یا جنگ هایی عجیب تر! به این سری اضافه می شود...

جنگ هایی که هر کدام به صورت متناوب هر چند گاهی ذهن ما را مشغول میکنه
جنگ هایی که باعث میشه ...وارد اینترنت بشی و دیگه نفهمی زمان چگونه و به سود چه کسانی گذشت...
و در نهایت جنگ زندگی در دنیا واقعی و مجازی که عناصر و نتایج و محیط آن کوچکترین شباهتی با هم ندارند
تو رو خدا یک نگاه کلی بکنید؟ باید از ته دل به این چیزا که دغدغه انسان های مدرن امروز شده خندید!  معنای اسارت و وابسته شدن به سرویس ها مگر چیزی غیر از اینهاست؟ بحث اعتیاد اینترنتی چیزی غیر از این هست؟

تنها زمانی ما از این جنگ سود می بریم که خودمان رو بازیچه دست سرویس ها مدرن قرار ندیم...استفاده همزمان از تمامی سرویس ها جز اینکه تمام انرژی و وقت انسان رو میگیره...
یک دنیا افسردگی یک قلب شکسته و یک روان پریشان رو برای انسان ها به جا می گذاره...
Share
27Apr/10Off

Protected: این نقطه ها .. … ….. ..

This post is password protected. To view it please enter your password below:


Share
17Apr/1015

Yaashaar's GoodBye Party

سلام!

یاشار: وجدان عزیز چرا کاری می کنی که اینقدر بنویسم و پست هام طولانی بشه؟

وجدان یاشار: بابا این همه حرف مونده...نمیشه که مثل لاست سیزن به سیزن بزنی آخر هم ماسمالی کنی! باید دو سه پست هی اینطوری بنویسی تا کمتر شه..و اصلا هم راه نداره...هرچی بخوای حذف کنی به حق مطلب جفا کردی ...جناب یاشار! وبلاگت Twitter که نیست 150 یا 160 کاراکتر مصلحتی بنویسی که آپ کرده باشی و توجیه کنی بگی مینیمال نوشتی!! هر چند پست یکبار مورد نداره ولی نه همیشه! اونطوری بعد از چند وقت وبلاگت شده شبیه شیر پاستوریزه ای که زمان خودش خوشمزه بوده ولی الان اونقدر کپک زده و سبز شده که بعد از جند وقت معناش رو از دست میده و قابل تشخص نیست...چرا که اون سفیدی در تاریخ خودش معنا داشته! و الان که شرایط فرق کرده..دیگه اون مینیمال کاربرد نداره!..اینجا چیزی شبیه دفتر خاطراتت هست!! پس بهش اهمیت بده ...اصلا ببینم یاشار بی شعور! به تو چه!؟ نمیخوای و حوصله نداری بخونی! نخون! مجبورت کردم؟

یاشار: وجدان عزیزم شما به روح اعتقاد داری؟ :D

خوب با این توضیح گویا :lol:   بگم که این پست در ادامه پست قبل است....و اگر حال خوندن ندارید میتونید از خوندن پ ن ها صرف نظر کنید زیرا صرفا مطالب تکمیلی هست! اما خوندن عنوان دو پست بعد رو که پایان مطلب نوشتم شدیدا توصیه می کنم ..

روزهای آخر ایران...روزهای بسیار تلخ و شیرینی...بود..تلخ به واسطه اینکه یک دفعه در کمال ناباوری هر چقدر هم که آماده شده باشی باز هم زمان اونقدر سریع و با استرس می گذره و این سرعت زیاد اتفاقات و خداحاظی هایی که خودتم باورت نمیشد داری انجام میدی ...این تلخ بودن رو رقم میزد...شیرین هم بود...آره..شیرین...چون که ظرف یک شب...وقتی که با فلان دوست بودی..کل خاطرات شیرین این چند ماه رو با هم مرور می کردید و این واقعا لذت بخش بود...

به واسطه رشته ام (مهندسی نرم افزار) 6 ماه آخر رو در شیراز بودم...و تازه دو سه ماهی بود که یخ بچه های شکسته بود و ...به قول معروف اکیپمون منسجم شده بود ...البته کلا تمام اون 6 ماه بهترین دوران من از لحاظ تحصیلی و زندگی اجتماعی بود!!! به معنای واقعی کلمه!...اما خوب سه ماه آخر واقعا خوش گذشت ...
و هنوز هم باورم نمیشه که دیگه کنار اون دوستای دختر و پسر واقعا دوست داشتنی که داشتم نمی تونم باشم...میدونید همیشه...دوست بهترین چیزی که یک انسان میتونه تو زندگی داشته باشه...و دوست دانشگاهی کلا ویژه تر هست...کسی که با نهایت اختلاف سنی دو سه سال... یا هم ترم خودت هست یا بالاتر یا پایین تر...و نکته اینجاست که این دوست همه اون چیزی که تو زندگی درسی خودت که مطمئنا بخش عمده از دغدغه زندگیت رو دربر گرفته با تو شریک هست...و حس اینکه تو این مورد تنها نیستی...به آدم احساسی مثل  امنیت خاطر می دهد...نمی دونم چرا ولی ..از استرست کم می کنه و این خودش باعث میشه زندگی برات زیبا تر باشه..و راحتر به اون اصطلاحا Passion و علاقه خودت بپردازی...

من دوستای خیلی خوبی تو شیراز داشتم..چه دختراش چه پسراش همه یونیک و تک بودند و الان به تک تکشون افتخار می کنم دلم برای همه دوستان پسر که خودمون ورژن جدید JackA-S^^^-S می نامیدیم! خیلی تنگ شده...دوستان دختر هم که جای خود دارند و در واقع دختر شیرازی! :D که دیگر جای شرح و تفصیل نداره و از قدیم در ادبیات ترانه سریان ما  جا داشته و به جمالات و کمالات این گونه بشری همه آگاه هستیم مطلبی که شخصا توی این چند ماه از این گونه خاص متوجه شدم اینه که جدا از بحث اون جمالات... قلب بسیار مهربون و پاکی دارند...

خلاصه همیشه گفتم.... اگر یک ماه دیگر شیراز درس میخوندم.. به قول آقای ماهی صفت...شاید وصلت می شد شب می ماندیم دیگه.. :D

این دوستان عزیزم روز آخری که بنده به طور رسمی* شیراز بودم لطف کردند و دور هم جمع شدیم و یک اصطلاحا Goodbye پارتی چند ساعته به مناسبت راحت شدن بچه ها از دستم  :دی برگزار شد...البته خبر خاصی نبود یکم راحت بودیم و آهنگ و کیک و قر و شوخی و خنده و ...همش فان و خوش گذرونی و خالی کردن انرژی...
بعله! خلاصه دوستان لطف کردند و طی مراسمی یک کیک خیلی  خوشمزه! هم گرفتند همون که اول پست عکسشو می بینید...و بماند که چقدر خوش گذشت و شیرین بود و لذت بخش ..اون چند ساعت ...وقتی مثلا فلانی یک دفعه می اومد داخل و اصلا انتظار دیدنش رو نداشتی و اینکه چقدر یکدفعه خوشحال شدم و ...و چقدر هم تلخ بود..اول کار هم من یک خطبه یک دقیقه ای خوندم! که خلاصش اینه که : من دوران دبیرستان زیاد جالبی نداشتم و الان به جز چند تا آثار باستانی خوب و سالم (مثل آرش و یکی دو تای دیگه) از اون دوران با کسی رابطه زیادی ندارم..زیاد ازشون خوشم نمی اومد...با مد من سازگار نبودند....اگرچه با همشون دوستم و اگرم همدیگر رو ببینیم کلی...ذوق می کنیم اما..خوب...از بچه های تهران هم که خوب هما و رضا و مریم  یادگاری های دوران دبیرستان هستند...و دم همشون گرم..خلاصه اینکه این 6 ماهی که شیراز بودم یک بخش بزرگی از بهترین خاطرات زندگی شخصی منو تشکیل میده و دوستانی که باهاشون آشنا شدم...همیشه تو قلبم می مونند و به همه شون افتخار میکنم...

[ در همین هنگام یک بادکنک روی شوخی به سوی بنده پرتاپ می شود که بنده هم روی شوخی ازشون درخواست پرتاپ گوجه فرنگی می کنم :دی ]

بدیهی هست که برای خوندن ادامه پست باید روی Continue Reading کلیک کنید؟!

Share