زندگی به سبک یاشار
اندر حکایت 20 سال زندگی
بالاخره روزگار منو هم روی موج پرنوسانش به سوی یک سال جدید از زندگیم حرکت داد….
سالی که گذشت…. یک سال فوق العاده سخت بود…دست آوردهای زیادی رو برام داشت هم تو زندگی شخصی کلی دیدم رو عوض کرد و هم توی زندگی کاریم…تاثیر زیادی گذشت….
سالی که گذشت یک سال فوق العاده پر کار برام بود… مطمئنا هیچ زمانی در این 20 سال زندگیم… به این شدت…تلاش نکرده بودم به این شدت کار نکرده بودم…..
سالی که گذشت همراه با یه تغییر مهم عقیدتی توی زندگی احساسیم همراه بود….
سالی که گذشت یه تغییر بزرگ رو هم در جهت مرد کردن! بنده داشت…وقتی خودم رو با پارسال مقایسه می کنم یه احساس عجیبی سراغم میاد…احساسی که منشا او تجربه موقعیت های مختلف زندگی! تجربه سر رو کله زدن با تیپ های مختلف …سلایق مختلف … عقاید مختلف….تجربه کارهای اداری و تجربه یک زندگی مستقل….
فکر می کنم تجربه یک زندگی نسبتا مستقل…مهمترینش بود….
زندگی که توش شهریه دانشگاه اجاره خونه تا پول لباس زیرت رو خودت پرداخت میکنی…
تجربه شب های زیادی که تا صبح بیدار میمونی که بتونی ثابت کنی مرد شدی!….
زندگی من در این چند ماه بی شباهت به بی نوایان نبود… (عجب! :دی )
البته هیچگاه قصد بی اثر نشون دادن زحمات خانواده گرام رو ندارم…
دمشون گرم…اگر نبودند که اصلا من هیچ وقت اینطوری نمیشدم….ولی الات احساس فوق العاده خوبی دارم که تونستم بهشون ثابت کنم که می تونم تنها زندگی کنم….تنها از پس اکثر مخارج بر بیام….
چند وقتی که احساس تموم شدن یک دوره از زندگی رو دارم! آره…میخوام یک تغییر جدی توی روند کاریم بدم…
اصولا آدمی هستم که زیاد از حد به انجام ایده هاش متعهده…..و اینکه احتمالا متوجه شدید که یک وسواس عجیب روی کارام دارم…
هر کار باید درست و منظم و اونجوری که میخوام بشه….
همین حس خرکی که دارم…باعث شده…کل این چند سالی که یه نموره جدی کار میکردم…(7 8 سال…) از خیلی از لذت های موقعیتی که شاید همسن و سالم داشتند…فاصله بگیریم….اونقدر که بعضی موقع ها حس میکنم…که داره دیر میشه…
آره داره دیر میشه برای 1 هفته خوردن و خوابیدن و فیلم نگاه کردن…
داره دیر میشه واسه اینکه با لذت یک کتاب ادبی رو بخونی و به هیچ جات نباشه…که دو دقیقه بعد باید فلان کار رو برای سایت یا گروه یا …انجام بدی….
داره دیر میشه برای اینکه شب ساعت 10 بگیری بخوابی صبح ساعت 12 از خواب بلند شی
وای! مهمتر از همه داره دیر میشه…واسه اینکه قبل از خواب رفتن تو رویاها و افکارت غرق بشی….

شاید وقتشه که منم مثل یه آدم بشینم پای PC و به جای ور رفتن با 10000 جور برنامه و عملی کردن 2000 تا ایده مختلف و هماهنگ کردن 60تاد تا دوست مختلف و از این…به اصطلاح حمالی انجام دادن ها کمی جدا شم……بشینم یکم از PC یا هر وسیله ای…استفاده کنم! لذت ببرم!… تا اینکه سعی کنم با اون ایده ای رو عملی کنم یا کاری کنم که بعد از انجامش خودم نقش بر زمین بشم و نهایتش کف و سوت و ….بیت بیت هورا!!
بعضی وقتا اینقدر تاثیر زندگی مجازی روی زندگیم بالاست که….حالم از همه چیز به هم می خوره!..
برو ادامه مطلب که یکم دلم پره!
تبریک!!!!!! تبریک!!!
تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک!!!!!
Happy BIrThday to you
یاشاری برای تو طراحی کردم:
http://userup.bitkadeh.net/Homa/images/yashar_birthday.jpg
امیدوارم خوشت بیاد , یه کادو ناقابل ارسال کردم
از استایل جدیدت خوشم میاد,حق داری کاملا! , بنظرم باید مدتی کاملا استراحت کنی! و کارائی که دوست داری بکنی
تو عکس نوشتم : بهتربنها از آن توست! به حضورت در هر لحظه افتخار می کنیم
به امید سالی پر از موفقیت و کامیابی برای تو
هما
BOooooooooooooogh BIIIIIIIIIIIIIIGh !
BIGH BOOOGH توجه کنید توجه کنید! این شما و این یاشی 20 ساله!
دادا بسی تبریک و عرض اردات!!
ایووووووووووووول دمت ردیف!
حیف که ایران نیستم ولی واست یه آلبوم میسفارشم چی دادا ردیف میکونم میارم
یاشی 20 سالگی سن حساسیه!… خلاصه دافای مو بلند خیلی بیترن از مو مشکیا!!
باس بیای ایجا یه آب و هوایی عوض
از الکامپ تا زد بازی
حسی که با تمام ناراحتی که برات داره و با تمام زجری که ممکنه فکر کنی از داشتنش داری…بازم دوست داری همچنان برقرار باقی بمونه و اونقدر اذیتت کنه…که تموم شی….اونقدر که دیگه هیچی از خودت نمونه….
این همون احساسی که این ساعت های عمرم دارم…نمی دونم تا کی ادامه داره…قبلا هم اومده و رفته…این بار هم میره…اما چرا…اصلا خوبه یا بده….
احساس گیجی و معلق بودن که ریسمان روحت رو چنگ میزنه و بالا و پایین میره..احساس بی وزنی…احساسی که دوست داری…هیچی نباشی…هیچی درک نکنی و در خلسه باشی…آره خلسه واژه قشنگی برای بیان این حس هست…. یک خلسه عمیق….
حسی که زمینه سازش حتما باید یک آهنگ و یک خاطره باشه….حسی که به طور مصنوعی به وجود نمیاد فقط بعضی وقتا بعضی شرایط….اما حتما تو شرایط آهنگ ابی،داریوش… یا اوانسنس و یک خاطره…وجود داره…

2. پنجشنبه جمعه شنبه! گذشته…تهران بودم.. با چند تا از دوستان بیتی رفتیم نمایشگاه…و جای همه خالی خیلی هم خوش گذشت و چه ها که ندیده بودیم و دیدیم!…(اطلاعات و عکس بیشتر: فیس بوکم :دی)
3. رضا و مریم هم از آلمان برگشته بودند و جای شما خالی در یک اقدام انتحاری…2 بلیط کنسرت آرین رو تقدیمشون کردم…که نوش گوششون… حقیقتش قرار بود اولش…چهارتایی (هما و من و رضا و مریم) بریم..منتها…در آخرین دقایق به دلیل خستگی بیش از حد بنده از سفر طولانی که با اتوبوس از شیراز تا اصفهان داشتم و اینکه شب به دلیل دمای بالای بخاری! خواب نرفتم خوب دیگه…تقریبا زورم می اومد که بلندشم برم بیرون…اومدیم کنسل کنیم برنامه رو که متوجه شدم مریم و رضا آن تایم رفته بودند و …خوب دیگه…یکدفعه جوی شدم گفتم که از سهم دو بلیط استفاده کنند (شکلک یاشار که هنوز در کف تصمیم اخذ شده گیج و حیران و گریان است!!
)
4. مامان هما به مناسبت بازگشت بنده و رضا و مریم یک مهمانی گرفته بود..و دوباره یک کامیون خاطره رو برای ما چهار تا زنده کرد…
خاطره هایی که اکثرا سر پروژه آموزشگاه مجازی بیت (BVS) برای ما چهارتا ساخته شد…اون همه تلاش و شب زنده داری… و مسخره بازی ..جز بهترین لحظه های زندگیم بود.. مطمئنم برای اونا هم همینطور بوده…در ضمن مریم آهنگ تابستون کوتاهه زد بازی رو هم با نهایت شهامت جلو مامان هما گذاشت تا همه فرم آب شدن دربیایم (از خجالت!) ..منتها یکدفعه دیدیم به به!! مامان هما هم بله! و یجورایی با حرکات ناخن دست با ریتم همراهی میکرد…(چون این آهنگ هر چهار نفر ما رو یاد پروژه BVS و نتایج اون می ندازه…اون روزا همش همین بود و تکرار همین!!!!اصلا یک فضای خاصی تو این آهنگ هست…یجوری!…نمی دونم چطوری توصیف کنم اما…تو موسیقیش فضا وجود داره یعنی کاملا منو یاد اون صبح هایی می ندازه که اصلا شروع شدنش رو نمی فهمیدم و یک دفعه به پنجره نگاه میکردم میدیدم…هوا روشن شده..و می رفتم لب پنجره و یک نسیم! شاید مسخره باشه ولی من دقیقا اون نسیم رو حس می کنم! البته محتوای آهنگ رو زیاد جدی نگیرید قاعدتا به خاطرات ما 4 تا ربطی نداره
فقط موسیقی و ریتم کلام..و اون ورس تابستون کوتاهه که واقعا هم چقدر کوتاه بود اون سال….)
می دونید تقریبا بعد از اینکه مریم رفت آلمان..دیگه تقریبا فکرش رو هم نمی کردم که به این زودی ها بتونیم 4 تایی دوباره جمع بشیم..اونم این موقع سال…که خوشبختانه شد!…که مطمئنم جز تاپ 10 مهمونی ها و جمع شدنای گروهی امسالم میشه…هما هم که از پنجشنبه در حال پختن غذا و آماده کردن دسر بود…و به قول خودش قرار بود تو مهمونی هنر آشپزی خودش رو به رخ بعضی ها
بکشه..که انصافا هم کشید… (انتشار اعتماد به نفس کاذب
) در پایان هم متوجه شدیم که به به! آقا رضا از فرنگ برگشته
داره ظرف می شوره!!! که اونجا هم یک عکس هنری ازش گرفتم که واقعا دیدنی… (تصاویر و اطلاعات بیشتر: فیس بوکم :دی)
خلاصه میدونم که اصلا گذر مامان هما به نت نمی افته اما خوب نمایندش که هست..بنابراین یک دنیا تشکر از ایشون که الحق باعث شد خیلی به ما خوش بگذره…
5. لینک باکسم کمی تغییر کرده که نظر همه رو به اون جلب می کنم…(ترتیبش بر اساس حروف الفبا هست) قبلا هم گفتم که من کاری به پاسکاری اینترنتی لینک و مینک ندارم..اگر واقعا یک بلاگ رو دنبال کنم یا خوشم بیاد لینک می کنم…برام مهم نیست که اصلا طرف کیه یا من تو لینک باکسش هستم یا خیر… !.. البته بنا بر همین قاعده هم هر زمان که حس کنم…مطالبش برام جذاب نیست…حذفش میکنم…:D لینک کن لینکت کنم توهین به شعور خوانندست! و لینک نکردن اون چیزی رو هم که همیشه دنبال میکنی…از دید من یکجور…حسادت یا محافظه کاری هست…
این احساس رو زتجربه کردم .
یه حساس بکر که خودش میاد و خودش میره و تا ابد بکر میمونه .
حیف که بارون های اینجا رو از دست دادی .
موفق باشی .
احساس توصیفی شما گاها سراغ منم میاید
آقا یاشار عکسی که گذاشتی خیلی قشنگه .
اندر کف 10 سال دیگر…
سلام!
یه سلام متفاوت…درسته و قبول دارم….. همین اول اعتراف کنم خیلی دیر پست میدیم…ولی…
این دقیقا همون چیزی که از قلبم میاد…تا نیاد نمی تونم هیچی بگم…شاید یکم عجیب به نظر برسه…ولی می دونید یه جورایی سخته برام که پستی بزنم که حتی یک خط هم از یک جریان حاوی احساس توش نباشه…بنابراین تا…پیش نیاد و اولین جملات نیاند..نمیشه…
پیتزا شن! شیراز… یکی از پیتزایی هایی که به تازگی با راهنمایی آیناز(یکی از دوستان) باهاش آشنا شدم…چی بگم…درسته که مزه! پیتزاش به پیتزا “گلتابه” رفسنجان! نمیرسه! اما…با این حال در این قحطی پیتزای خوب در شیراز…غنیمته…اونم برای آدم بی جنبه ای مثل من که تنها جایی که شاید بشه تو اوج گرفتاریاش پیداش کرد همون پیتزایی هاست…

یه روز نسبتا خوب….یک شب فوقالعاده…وقتی که حسابی خسته ای.. فقط دوست داری یکی باشه که با تمام وجود درکت کنه…هم جنس یا ناجنس بودنش مهم نیست.. 3ک*س*&ی یا معمولی بودنش مهم نیست…مهم اون قلبشه که…حتی برای چند ثانیه همگام با تپش های قلب و نبض تو..حرکت کنه…عقب نمونه…منگ نزنه…مهم اونه که وقتی با نهایت احساست…حرفی رو از اعماق گم شده دلت میزنی…مثل بز نگاه نکنه…بخنده…درک کنه…شعور لذت بردن از زمان رو داشته باشه…شعور…و شعور درک احساسات…
من همیشه دنبال چنین آدمی بودم…و هستم…هنوز به یک ایده آل نرسیدم…شایدم..وجود نداره…شایدم داره…حتما داره…چون مطمئنم خودمم یکی از همون آدما هستم…اما در هر صورت..هنوز به یک مورد کامل برخورد نکردیم…اما خوب…امید یکی از بچه های شیرازی خوبه…تو این مدتی که اینجام از معدود افرادیه که تیپ فکریش با تیپ فکریم تقریبا توی یه جوب می تونند تقریبا همدیگر رو تحمل کنند… هفته پیش…بعد از یک بعد از ظهر خوب تو باغ ارم…و اتفاقات خنده دار بعد اون…(جزئیات و عکس : فیس بوکم..) با کلی خاطره شیرین…رفتیم برای بار چندم به پیتزا شن….تو اون فضا…یک دفعه آهنگ زانیار…بدجور بردم تو حس…
آخه می دونید بعضی آهنگ ها روی ذهن آدما خیلی کلیدی می شند و…حتی اگر بعد از چند سال یا ماه هم گوش کنی…بازم برده میشی تو اون فضا….تو همون حس و حال…فکر می کردم..خدایا!…10 ماه پیش که اینجوری بود….10 سال دیگه…چجوری..من کجا هستم..بقیه کجا هستند و ….یه دفعه یه حرکت زدم و یک تعهد یا یه چیزی تو همین مایه…ها…که 10 سال دیگه چنین موقعی دوباره….بیخیال…تصویر گویاست:

پ ن: انتشارات XXX زنگ زده و گفته اگر سانسورات لازم را که مشخص کردند! را در رمانم به وجود بیارم…و تا یک ماه دیگه تحویلشون بدم…می ذارند تو نوبت چاپ! تا قبل از عید میاد بیرون!…راستی اصل خبر رو یادم رفت بگم!…رمانی که 2 سالی هست که خورده خورده مینویسمش و محورشم ماجرا درام زندگی شخصیم…هست…(البته با یکسری تغییرات لازم…) …به زودی در صورتی که وجدان بنده اجازه انجام و حذف برخی مسائل داخلش رو بده…از طرف انتشارات {صبر کن تا بیاد بعد می فهمید…} میاد بیرون…کلی ذوق دارم!!
پ ن 1: بلاگفا هم که جمعه و شنبه دیدنی بود…به شیوه جدیدی Down بود… یوزنیم پسورد می خواست! …خوب اینم یک ایده نو! کلی حال کردم دیگه!
پ ن2: یک استاد داریم استاد خجسته درس مبانی برنامه سازی…خیلی گله…خیلی باحاله…با اینکه زیاد نمی شناسمش…اما خوب…همون چند باری که باهاش صحبت کردم…از نحوه فکر کردن و کلا مدش خوشم میاد… (لطفا به هیچ عنوان این پ ن رو به پاچه خواری یا یه چیزی تو این مایه ها ربط ندین!)
پ ن3: یک استاد گل دیگه داریم…خانم زارع…ریاضی 1…خانم خیلی نازیه….خصوصیات ظاهری که لازم نیست تعریف کنم…چون مطمئنا… باورش سخته…خصوصیات اخلاقی هم..که حرف نداره…خیلی راحت صمیمی…و با صبر و حوصله…
درسته که با این اوضاع خیط ریاضیم…احتمال افتادن در درسش فوق العاده در حد واقعیته!…اما…خوب..خیلی دوست دارم اساتید بیشتری مثل ایشون بودند….اون موقع هیچ دانشجویی سر کلاس چرت یا جیم نمی زد…
(این پ ن رو هم به سان پ ن قبلی بر پاچه خواری تلقی نکنید!)
پ ن4: آخر هفته ای…2 تا بلیط رزرو کردiه بودم…یکی برای تهران یکی برای رفسنجان…دو دل و مردد تا آخرین دقایق…مامان یا بابا مساله این بود…اونم بعد از 1.5 ماه…بنابراین قرار شد ترمینال تصمیم بگیرم…اما متاسفانه تاثیرات هوای شیراز…باعث شد! که دیر برسیم…اتوبوس تهران رفت و ما ماندیم و یک انتخاب…اما در هر صورت فرقی نکرد و … کلی هم خوش گذشت…به خصوص که آرش (Constantine) رو هم از کرمان کشاندیم…و یک ملاقات بعد از 2 3 ماه داشتیم و قدم های دوست داشتنی که در محوطه سرسبز موزه اکبر آقا (هاشمی رفسنجانی) برداشتیم..و بستنی که در هوای سرد و زیر درختان و در محوطه نسبتا تاریک نوش گلو کردیم…
پ ن 5: آخر هفته احتمالا برمیگردم..تهران…اینطور که بوش میاد کنسرت آرین که فکر کنم هنوز تبلیغاتش داخل انجمن در حال نمایش هست (2 بلیط مجانی!!)و تلکام الکام و دات کام و …هرچی nکام و نمایشگاه و کنسرت بوده…یک اشتراک نافورم! درست کرده…تا هر لحظه دل رو براش بیشتر صابون بزنم به خصوص که احتمال داره مریم و رضا! سه شنبه از آلمان برگردند و وای اگر برگردند که دیگه…خیلی دم خدا گرم میشه…
یاشار تبریک (رمان)
آخرهفته خوش بگذره!
و اما شکلک امروز:
کنجکاوی مرگ آور در ساعت ارسال پست
یاشار جان بهترین و زیباترین بخش هر مطلبت همان بخشی که با احساس قشنگت مینویسی ,برای ارسال مطلب ارزش قائلی خیلی خوبه و قابل تحسین
قرار 10 سال دیگه من رو یاد پیمانی که اغذیه نشاط 4تائی بستیم انداخت!! اگر پیمان نامه!! رو داری عکس بگیر بگذار!
برای رمان تبریک!! اگرچه خوندمش!!! ![]()
نسخه سانسور شده که چاپ شد من اصل رو میگذارم روی سایت بازارسیاه
فقط فصل آخر رو نداره درسته؟
برای آخر هفته هیجان زده ام, فکر نکنم رضابرگرده… (شایعه شده آلمان ممنوع الخروج شده
)
دلم برای اون روزا تنگ شده…
شما هم شده دلتون بگیره مگه نه….
امروز ناگهانی بین Playlist سرو کله موزیک Unfaithful پیدا شد..
بعد از اون هم نوستالجیک و…..حسابی به هم ریختم…اونقدر که فقط میخوام اینجا بگم که دلم برای اون روزایی که از صبح تا شب روی تختم می نشستم و این آهنگا رو گوش می دادم تا خورشید طلوع کنه و غروب کنه….

روزایی که با اینکه هیچ کاری انجام نمیدادم سرعت پیشرفت کارهام چند برابر الان بود…
روزایی که…..همش با یک ابهام بزرگ و شیرین سپری می شد…
روزایی که فقط داریوش بود و چکاوک و چشم من و …ابی بود و مست چشمات …
روزای آغازین سال 88 ….و دقیقا شب سال تحویل…
تنگ شده!!!! خیلی…اونقدر که رفتم لب پنجره آپارتمان و یک نگاه فوق غمگین به غروب انداختم و ….
می دونی شاید امروز خیلی اوضاعم بهتر از اون روز باشه…شاید دورم خیلی شلوغتر باشه…شاید امروز گزینه ها خیلی بیشتر باشه…اما….اما…هنوز حاضرم همه چیز رو بگذارم و یک ثانیه به سال تحویل برگردم…
.
.
سعی کردم خاموشش کنم…اما نشد…و الان آنچنان در خلسه این مد فرو رفتم که حوصله پ ن نوشتن رو نیز ندارم…
شاید مهمترینش همون بازگشایی بیت شاپ بود… www.Bit-Shop.ir شاید پست بعدی بیشتر تو مد باشم و توضیح بیشتری بدم تا حق مطلب و زحمت کشیده شده بیان بشه…..
محتوای این پست نقض کننده تصمیم کبری نیست ×
اما..
…..
شما هم دلتون میگره؟ نمیگیره…نگید که نمیگره….وفتی میگیره…چکار می کنید؟ گریه می کنید؟ چقدر….نمی ترسید کسی اشکتون رو ببینه…و بعد به خاطر همون سرزنشتون کنه؟
وقتی یه نفر احساسات قلبش فواران میکنه ، از چشمهاش جاری میشه…به اشک ریختن افتخار کن…
اتفاقا امروز من هم به یکی از دوستانم میگفتم که یکی از بهترین خاطراتم از زمان عید نوروز است…ولی نمیشه به گذشته برگشت…پس بهتره فقط روی آینده متمرکز شد،چون تنها چیزیه که میشه بهش رسید و ساختش…
فردا رو بساز،و الا فردا تو رو میسازه…
یاشار جان بقول خودت “درست میشه!”
سخت نگیر!
وقتی دلم میگیره دوست دارم تنها تو هر هوا با هر درجه دما پیاده روی کنم
.
..
.
تبریکککککککککک خیلی فروشگاه باحالی شده و انصافا خسته نباشی, سفارش منم رسید!
اندر حکایت آز دل
سه شنبه 5 آبان 1388 – سر کلاس آز کامپیوتر
همه ساکت نشسته اند….یاشار حوصلش در حد اوووووووووف سر رفته بس که باید تمرین گذاشتن حاشیه در ماکروسافت ورد!! را انجام دهد…ناگهان آیکون فوق 3***ک***سی Photoshop CS3 نظر یاشار را به خود جلب می کند و سریعا با انجام عملیات انتحاری دابل کلیک وارد آن می شود
وحید - یاشار می خوای چکار کنی؟
یاشار- نمی دونم…ببینم عکس مکس هست بزنیم یه والپیپر طراحی کنیم…هویجوری…آخه …خسته شدم….
وحید- یاشار اینجا عکس پیدا نمیشه…
یاشار- (پس از کمی تامل الکی) هان اشکال نداره..درستش می کنم (یاشار با کمی اعتماد به نفس به قول دوست گرام سالار در حد MTV و به قول دوست عزیز امین به سبک انسان های اولیه! شروع به کار می کند!)
چند لحظه بعد:
یک سری شکل بی معنی روی مانیتور…نظیر یک دایره یک بیضی….
وحید- یاشار…اینا چیه! هیچی نمیشه…
یاشار- برادر صبورم….. طاقت بیار رفیق!!! من میدونم دارم چکار میکنم…
چند لحظه بعدتر...
یاشار- خوب حالا باید یک قطعه شعر بنویسیم……یه شعر بگین؟
با کلی تراوش ذهن شعر را آماده کردیم اما!! مشکل اینکه اصلا فارسی ساز نداشت!! به به!…
یاشار- (با کمی قیافه مرموز یک دفعه مثل اینکه لامپ 400 بالای کلش روشن شد)
چند لحظه بعد از بعدتر…
اشعار زیبایی از متن ترانه سرکار حاجیه خانم بریتنی اسپیرز! و حاج آقا شگی!!!
چند ابر لحظه بعد
یاشار- غذای ما آمدست!! این شما و اینم گرافیک ببخشید امکانات نبود دیگه
شکلک وحید و دوستی که اسمش را نمیدانم! در حال کمی منگ زدن…که قضیه چی بود و چی شد (در کمتر از 10 دقیقه) در ضمن با پوزش به خاطر اشکالات در متن اشعار زیرا این عملیات به صورت فوق محرمانه انجام شد…و هر لحظه امکان دریافت پیشنهاد شایدم دستور حذف از سوی استاد وجود داشت لذا در استرس بودیم و کار سریع انجام شد قاعدتا بی نقص نیست!…مثل یور قبل از فلو…یا….هزازان عیب دیگر املایی یا….

در این هنگام چشم یاشار به کامپیوتر 2 تا از دخترای کلاس می افته که با کلی ترکوندن مخ یک پترن در ماکروسافت ورد برای پس زمینه یک دایره انتخاب کرده بودند و احساس پیکاسو بودن بهشون دست داده بود نافرم!!! و فکر کثیفی در ذهن یاشار بهمنی! شکل میگیرد!
چند ابر لحظه بعدتر
یاشار - خانم م این اثر هنری تون چیه تو چه برنامه ای (یاشار خودش رو به کوچه علی چپس! می زنه…)
خانم م - توی ورد!
یاشار- جدی؟ (در همین لحظه با یک حرکت آکروباتیک چرخشی…مانیتور را بهشون نشون میده…و به اتفاق وحید و اون یکی که اسمشو نمی دونم! :دی… شروع می کنند به نعره غرور سر دادن ” هاا!! اینه بله!!! چی فکر کردین!!!…”
اینم یک عکس یادگاری از این واقعه با حضور افتخاری دست هایمان!

این از این مطلب…
آقا یه چند وقت بود که می خواستم چند تا از بلاگایی که با نویسنده و نوع مطالبشون حال می کنم و سبک نوشتن یا مطالبشون رو دوست دارم معرفی کنم….اینکار قرار بود حدودا یک ماه پیش انجام بشه که نشد…حالا اشکال نداره بالاخره الان انجام میشه

جیکوب یا علی دوست با معرفت و فوقالعاده من…که تقریبا تا یک ماه دیگه میشه یک ساله که همدیگر رو میشناسیم….انسان فوق العاده بی کلک و راحت …. و رو راست…و وبلاگش ..وای خدا! عاشق برخی مطالبی هستم که میذاره…برخی جملات یادمه که سردر سایتش تا چند وقت پیش یک جمله فوقالعاده بود:
من همیشه چشمانم نیمه بازه…می خواهم بگویم که معتقدم هیچ چیز در این دنیا ارزش آن را ندارد که چشمانم را برای دیدنش کاملا باز کنم!!
البته من خودم قبلا این جمله رو استفاده می کردم ولی خوب دیدن اینکه یکی دیگه هم به زیبایی اون پی برده برام خیلی جذابه….وبلاگ چرت پرت که متعلق به جیکوبه بعضی وقتا مطالب فوقالعاده فلسفی خوراک ذهن یاشار! میذاره که نمی تونم از دستش بدم…

پریا یکی از دوستان خوبم هست که چند ماهی هست با اون و بلاگش آشنا شدم…از اونجایی که بعضی اتفاقاتش شبیه…اتفاقاتی بود که برای من افتاده بود و بعضی خصایص اخلاقیش شبیه یکی دیگر از دوستان خوب قدیمیم هست که اونم شهریوری…کلا آقا جذب بلاگش شدم…و برخی اوقات مطالب و جملاتی از زیر دستش در میره و شدیدا به دیواره مخ بنده میچسبه…بنابراین همیشه مطالبش را دنبال میکنم و در آن به دنبال تعابیر جملات خوراک خودم میگردم! نمی دانم همش ماله خودشه یا بعضی وقتا از تعابیر دوستان دیگر هم استفاده میکنه…منتها برای من مهم این نیست..مهم اینه که اون تعبیر فوقالعاده در قالب پستهای اون بیان شده و اینقدر درک و شعور ادبی داشته که زیبایی آنها را درک کنه و ازش استفاده کنه…
جملاتی مثل:
و من چه وا می مانم از بکارت دستانت!
یا
نوازشم کن! نترس، تنهاییم واگیر ندارد!
و….
خلاصه منتظر این بودم که اینا رو بگم و اعلام کنم که خیلی وقته می خواستم لینکش کنم…ولی فرصت پیش نمی اومد که امروز بالاخره لینک شد!
نکته: کلا من آدم رک و راحتی هستم اگر از مطلب یا شخصی خوشم بیاد صریح میگم … و توقع خاصی هم از شخص مقابل ندارم…در مورد لینک کردن هم واقعا اگر یک بلاگ برام جذاب باشه…حتما لینکش می کنم و از قاعده لینک کن لینکت کنم مطلقا پیروری نمیکنم زیرا اینکارو توهین به شعور خوانندگان بلاگم می دونم زیرا اونا در جایی هستند که عقاید و دوست داشتنی های من در آن است بنابراین نباید لینک یا مطلبی بر خلاف میل باطنی باشد

بی تا یکی دیگر از دوستانم هست که تقریبا یک 6 ماهی هست که باهاش آشنا شدم قبلا توی 360 مطلب می نوشت و یادمه یه بار سعی کردم مطالبش رو کامل بخونم..شایدم خوندم! بلاگی قرمز یا صورتی…مطالبی از بی تا قبل کنکور و بی تا بعد کنکور…برای همینم برام جذاب بود… مطالبی بسیار قشنگ گویا و بدون پرده….
چند وقتی بود که به خاطر دلایل شخصیش نمی نوشت تا اینکه چند روز پیش با کمی اصرار من و دیگر دوستانش کمی انرژی فعال سازی تامین شد و بلاگ جدیدش رو ایجاد کرد….و از همون اول خیلی قشنگ شروع کرد…
برخی مطالبش واقعا ارزش خواندن داره و از اونجایی که با ریتم مطالب مورد علاقه من هم که سرشار از احساس باشه هماهنگی داره تبدیل به یکی از بلاگایی شده که معمولا مطالبش رو دنبال میکنم…
این سه مورد به ویژه دو مورد اول مواردی بود که یک ماه است می خواستم بگم…وقت نمیشد…البته آوردن صرفا این سه بلاگ دلیل بر نخواندن یا اهمیت ندادن یا زیبا نبودن مطلب دیگر دوستان نیست…
قطعا مطالب بلاگ های دوستان دیگرم مثل هدی (آسایشکده خیال)،ساحل(زندگی زیباست) یک نقطه (آک)،مسعود(بی اسم) و… را هم همیشه دنبال می کنم منتها این سه مورد جای خاصی دارد و مطالبشان با جهت فکری یا احساسیم به گونه ای مطابقت دارد و از خواندن مطالبشان واقعا لذت می برم…
پ ن : همچنان از مرض عدم توانایی زدن پست کوتاه رنج می برم!
پ ن 1: قاعدتا متوجه شدید که به اندازه سه پست قبلی گرافیک تو این پست استفاده کردم!
پ ن 2: تصمیم کبری همچنان پا برجاست و هر ثانیه به پرتوی جدیدی از برکاتش برخورد می کنم…
پ ن: فسلفه شمارش ریپلای در تعداد کامنت ها اینروزها بیشتر از تصمیم کبری منو مجذوب خودش کرده :دی
Share on Facebookيه عکس هم از کامپيوتر دخترا مي گرفتي!! من که آخرش هم نفهميدم با ورد (!) چيکار کرده بودن!!!
)))
=)) وای یاشار مردم از خنده! عجب اشعاریم انتخاب کردی!! ![]()
قشنگ شده مشخصه که ذوقت رو هنوز داری!
نظرت درباره جیکوب و وبلاگش درسته منم تائید میکنم
دفاع مقدس یا دیدار مقدس؟
هفته گذشته هفته فوقالعاده بدی بود برای من….که ترجیح میدم زیاد به جنبه های منفیش نپردازم…
1
چهارشنبه هفته گذشته بالاخره با پیچوندن یکی از کلاسها برای چند مساله کاری برگشتم تهران…پنجشنبه هم فرصت شد با چند تا از دوستان که بیشتر مجازی با هم در ارتباط بودیم..رفتیم بیرون…یک سر هم مصلا نمایشگاه رسانه های دیجیتال!خورد و آقا محسن (رضایی) رو هم دیدیم گویا برای بازدید آمده بود…خلاصه خیلی خوش گذشت مخصوصا که علیرضا (Ethan Rom) و حسین (Sheinos) رو هم برای اولین بار می دیدم..تجربه جالبی بود البته برای علیرضا جالب تر!…چون سعی کردیم با حسین سورپرایزش کنیم!…و خیلی جالب هم شد :دی
2
پنجشنبه قرار شد که روز جمعه یکی از دوستان خوب رو ببینم…شب پنجشنبه عجب شبی بود! تا صبح با استاد شینوس بر سر مسائل فلسفی دنیوی بحث می کردیم…شب فوقالعاده شد ساعت 7 صبح بود فکر کنم خوابیدیم!…
به طور بسیار شگفت انگیزی یکی از دوستان عزیز لطف کردند بنده را ساعت 10:15 یعنی سه ساعت و ربع بعد از خوابیدن…بیدار کردند و بنده یادم افتاد که بله! 10:30 با یکی از دوستان قرار دارم و خوب…با توجه به اینکه احساس کردم حتما یک حکمتی چیزی تو کار بوده…سریعا شال و کلاه کردیم و پیش به سوی میعادگاه مصلا! زیر عکس آقا..
ظهر فوقالعاده ای بود…نهار فوقالعاده ای بود گرچه اصلا نفهمیدم چی خوردم و چطور گذشت…
تنها و تنها از اون روز یک احساس فوقالعاده قشنگ در اعماق ذهنم باقی ماند و این دیدار به حل شدن بسیاری از دغدغه هام کمک کرد….زیاد تمایل به توضیح این قسمت ندارم…حتما متوجه شدید که این آخرش دارم زیادی چرت و پرت میگم…انشال…تفصیل و تفسیر نهایی باشه برای یک وقت مناسب و جای مناسب تر…مثلا رمانی که یک سال و نیمه دارم می نویسم! و کلی! صفحه شده و داره به آخراش نزدیک میشه..یعنی حقیقتش تموم شده بود…منتها اتفاقات اخیر باعث شد که تصمیم عوض بشه و بخوام این مسال رو هم ذکر کنم بنابراین کمی بعضی جاهاش تغییر کرد و قطعا به زیباتر شدن هرچه بیشتر رمان کمک زیادی کرد..
3
کتاب استخوان های خوک و دست های جذامی ازمصطفی مستور رو خواندم…زیاد خوشم نیومد!…و اصلا برام جالب نبود…با اینکه حرف هم بعضی جاهاش داشت…اما بازم نه…زیاد خواندنی نبود! اگه بر میگشتم دو صفحه از هدایت یا شریعتی رو ترجیح می دادم…
4
آقا این ADSL ما وصل شد!!! ولی روزی که از تهران برگشتم منشی زنگ شد…که سلام…آقای یاشار؟ …
بله بفرمایید؟…خط اینترنتتون وصل شده…لینک رو دارید…بنده با خوشحالی هرچه تمام تر سوی مودم دویدم…و یک دفعه متعجب گفتم: من بعدا تماس میگیرم! و گوشی قطع کردم؟!
قضیه چی بود؟ بله!!! تلفن مبارک قطع شده بود!! اعصابم اساسی خورد شدو خلاصه از یکشنبه با وصل شدن خط تلفن پس از پرداخت قبض چندرقازی..مستاجر قبلی واحد…از نعمت اینترنت پرسرعت بهره مند شدیم…گرچه کیفیت خط تهرانم رو نداره ولی خوب بدم نیست!
5
من از شنبه که برگشتم در پی تاثیرات زودگذر اما دهن سرویس کن ملاقات روز جمعه که به تشریح در شماره 2 اومد…کلا به هم ریختم…و این به هم ریختگی موجب شد بالکل دانشگاه رو بیخیال بشم و ..اصلا اوضاع روحی درست نبود تا اینکه این به هم ریختگی روحی من رو به انجام کارهای نامعقولی مثل رفتن زیر آب یخ به مدت 15 دقیقه واداشت که خوب قاعدتا مثل خر سرما خوردم …بالاخره بامداد سه شنبه در یک اقدام انتحاری…از شدت تب…به فنا رفتم و اورژانس و این مسائل …تا که باعث شد تصمیم کبری روز جمعه ام با چند تبصره با اکثریت آرا سلول های مغز به تصویب برسانم…درباره تصمیم کبری باید یک پست جدا بزنم ..
سه شنبه هم در پی تهدیدات خانواده گرامی بعد از یک ماه به خانه برگشتیم…و الان هم این پست را با تب چند ده درجه دارم تایپ می کنم…! واقعا لعنت به سرما خوردگی!
جای همه خالی در خانه عشق در زیر سایه محبت مادر و پدر در حال بهبودی هستم و انشال..که جمعه شب دوباره برمیگردم شیراز که ببینیم جبران یک هفته دانشگاه نرفتن!!! را چطوری میشه کرد!
6
آقا تو همین تبی که بودم…یک خواب عجیب همین ظهری دیدم که اصلا موجب شد این پست را بزنم شبیه کابوس بود..از خواب که پریدم می خواستم جیغ بزنم!!!
تو دانشگاه بودم…نمی دونم چی شد…که رفتم تو یکی از کلاس ها…که گویا دوستمون HoDa اونجا آرایشگاهی یا یه چیزی تو این مایه ها داشت…(خواب بود دیگه شایدم آرایشگاه نبود دخترا تبدیل به آرایشگاش کرده بودند!)و خلاصه نمی دونم خیلی سریع به موهام چند افشانه تافت زد…تا موهای نسبتا بلندم کمی بایسته…انگاری همه عجله داشتیم که به جایی برسیم مثلا یک سخنرانی یا گرد همایی…آخر کار با ایشون و دوستشون و Maryam و چند از بچه های دیگه..اومدیم بیرون…رفتیم سمت آسانسور… یک دفعه HoDa برگشت گفت که یاشار پس هوای ما رو داشته باش دیگه…اوکی؟…بنده هم با کله و اشارات صورت به نشانه باشه ببینم چی میشه جواب دادم…در همون لحظه بنده یک دفعه نگاهم به پایم افتاد…از بالا به پایین؟ انگاری یه چیزی غیر عادی بود؟! بله!! بدون شلوار بودم!و تنها پوشاننده …..یک عدد بله…بود….تازه اون لحظه متوجه شدم که اصلا از ابتدای ورودم به همون کلاس…شلوار پام نبوده..! یک جیغ نسبتا بلند زدم و فرار به سویی دیگر!
از خواب که پریدم از تب چند ده درجه و سرفه های خوش صدا ترکیدم…منتها خندم گرفته بود در حد مرگ! و نمی تونستم خودم رو کنترل کنم
آخه خداوکیلی این چه خوابی بود!؟ آخه معمولا میگن…آدم وقتی…به چیزی زیاد فکر می کنه خوابش رو میبینه…ولی خداوکیلی من تو این هفته گذشته بس که مریض بودم و هنوزم هستم!…(سرما خوردگی حرفه ای!) اصلا وقت نکردم حتی به خودم فکر کنم!!! چه برسه به مریم یا هدی!!
Maryam رو که آخرین بار قبل از رفتنش به آلمان ابتدای شهریور دیدم…HoDa رو هم که تا به امروز ندیدم….
خلاصه تب که چه ها نمی کند!
پ ن : شدیدا از تیتر مطلب احساس رضایت می کنم حتما متوجه شدید که یک اسپویلر از پست تصمیم کبری هست که شاید قرار باشه در آینده نوشته شود پیرامون شماره 2
پ ن2 : حالم از فارسی 1 به هم می خوره! پست جدا می طلبد و وقت آزاد که فعلا موجود نیست
پ ن3: با پوزش از دوستان یکم که تبم پایین بیاد تا چند ساعت آینده سعی می کنم به کامنت های پست قبلی پاسخ بدم
پ ن 4: نامجو قاطی کرده یا من تب کردم؟ (آلبوم آخ اوی)
Share on Facebook=)) =)) =)) یاشی ایووووووووووووووووووووووووول تو کف خوابتم ایوووووووووووول =))
یاشی دلت بسوزه اینجا DSL دارم!!!!!!4 مگ عشق!!!!!!!!
اعتراف میکنم دادا دلم میخواس بودم قیافه علیرضا رو ببینم ![]()
کدوم از خدا بیخبری تو رو ساعت 10:15 بیدار کرد؟؟؟؟
حالا بتری؟؟؟؟؟ دادا نبینم بد باشی ایووووووول با خوابت خیلی حال کردم =)) =))
چه عجب …
امیدوارم بهتر شده باشی، از هر دو نظر … ولی من هنوز هم سر حرفم هستم … It is inevitable
ما که کیف کردیم سر همین فارسی … استاد گرامی نه کتاب معرفی کرد نه میگذاشت جزوه بنویسیم (البته ما با کماندوبازی! MP3 رو جاسازی می کردیم و جزوه نوشتیم) آخرش هم نمره ها رو بین 18 تا 20 رد کرد … فقط عیبش همین بود که 3 ساعت پشت سر هم آخرش هیدروسفالی میگرفتیم
فکر میکردم خودم فقط از این خوابها می بینم … امیدوار شدم
موفق باشی
زندگی چشاش کوره نمیبینه
در زندگی زخمهائی هست که مثل خوره روح را آهسته در ازوا میخورد و می تراشد…
این دردها را نمیشود بکسی اظهار کرد،چون عموما عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جز اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند …و اگر کسی بگوید یا بنویسد ، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند… زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده وتنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است…
ولی افسوس که تاثیر اینگونه داروها موقت است و بجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید…
عاشق این پاراگرافم با اینکه به اندازه بزرگی دنیای افکارم و ایده های منتظر به اجرایم…خسته ام…اما باید می نوشتم…
امشب حال و هوایی دیگه دارم…فکر می کنم در زندگیم کمی تغییر ایجاد شده…قضاوت برای کیفیت تغییرات هنوز زود است و زود…
شاید فردا بتوانم مجددا انگشت های بهت زده ام را بروی کیبورد آورده و خستگیهایم را با کوبیدن بر کله دکمه های بی زبان مستند کنم…بلکه کمی خالی شوم…
پ ن: از همه بچه های گروه (بیت)، و از همه دوستان وبلاگی و سایتی عذر خواهی می کنم انشال..ظرف چند روز آینده جبران می کنم!
پ ن2: هنوز خبری از ADSL نیست!
پ ن3: 20 واحد برام گرفتند! برای ترم 1 یریزه زیاده…یعنی یکم بیشتر از یریزه…خدا به دادم برسه…هرکارم کردم…موافقت نکردند که 3کشن یکی از کلاسهام رو تغییر بدم که حداقل 5شنبه خالی بشم که بتونم برگردم…بنابراین باید بگم خانه! ای دیار! بای بای! تا پایان ترم!…و چقدر برای من سخته…ولی عادت می کنم خودم میدونم…
پ ن4:دستم از همه جا کوتاهه..گویا اینجا قفسی ساخته اند این روزها همدمم صادق است و هدایت او… بوف کوری که هیچ زمان اینقدر به من نچسبیده بود
پ ن5: دیگه چیزی نمونده تا به سکوت پایان دهم
پ ن6: بعضی وقتها سوالاتی فلسفی مخم را نوازش می دهد: (با عرض پوزش خدمت دوستان محترمه هما مریم ساحل پریا هدی و….و دیگر دوستان محترمه) چرا دخترها هر غلطی دلشون بخواد تو دانشگاه می کنند برایشان 10000 تا واحد اخذ و حذف میشه…ولی نوبت به پسرا که میرسه میگن…سریع باشید…. نمیشه! راه نداره!…بهانه نیار! خدا رو شکر کن! و هزا جور جواب سربالای دیگر…
Share on Facebookیاشار انقده از کتاب گفتی دیروز بعد دانشگاه مثل دیوونه ها دنبالش بودم از کجا پیداش کنم؟ میخوام بدون س-ا-ن-س-و-ر باشه؟ :-/
منتظر خبر خوش یا هرچه که پ ن 5 هست هستیم!
پ ن 6 – مهندس! خوب ما دختریم دگه رعایت حقوقمان واجب!
حالا چرا دلت کبابه؟ مگه چی شده حالاااا ؟ ![]()
—————–
کتاب رو به زودی بهت میگم از کجا تهیه کنی…زیاد سخت نیست….
ولی کتابه خداست حال می کنم باهاش….دم حاج صادق گرم :دی
هما جان دقیقا سوال منم همینه…چرا رعایت حقوقتون مساوی با لگت مال کردن حقوق ماست؟؟؟؟؟؟؟؟
بابا بوف کور بابا فیلسوف!
در پ ن 6 به مورد ظریفی اشاره کردی کماکان پرویی دخترخانمها را شاهدیم نظیرش بالا کامنت بنده!
و اما شکلک امروز:
شکلک حامد که شیفته پاراگراف شده!
اندر شکایت زندگی دانشجویی
هنوز یک هفته نشده که تقریبا مستقل شدم…امانم بریده!
اول از همه این بحث ندادن خونه به پسر مجرد یک بحران بسیار بزرگ! شده باور کنید! نزدیک به 30 تا بنگاه مسکن رفتم تا بالاخره لطف کرد یکیشون کمی راهنمایی کرد گفت : اینجا دانشجو بودن از یک قاتل حرفه ای بدتره بنابراین بگو یا متاهلی یا بامادر یا با پدر می خوای بگیری…خلاصله کمی هم دردو دل کرد! می گفت آخرین بار که به دانشجو های پسر خونه داده یه 80 متری به 4 تا دانشجو پسر بوده که روز تخلیه4 نوع! مواد مختلف! پیدا کرده! (به قول یکی از دوستان اگر بگی معتادی راحت تر بهت خونه میدن چون می دونن یک مواد بیشتر نمیزنی!!
)
تازه گویا یکی از پسرا بچه خوبی بوده اون سه تا لطف کردند تهدید به مرگش کردند! تازه می گفت یک روز پدر مادر اون پسر اومده بودند فرزند شاخ شمشادشون رو ببینند…اون سه تا همخونه ای ریختن! رو پدر مادر حالا نزن کی بزن!
خلاصش کنم با راهنمایی های این استاد موفق شدیم یک آپارتمان پیدا کنیم!
قابل توجه اراذل و اوباش که آبروی هرچی پسره بردن: این کارا چیه می کنین حداقل انصراف بدین نگن دانشجویید…واقعا چرا اینقدر اینجا همه دنبال خونه خالی هستند….این شده دانشجوی ما که مثلا فردا باید تو این کشور کاره ای بشه…بعد حاد قضیه اینه که دانش آموزی که 19 یا 20 سالشه و تو این مدت اگه طبق سیستم! پیش رفته باشه تا حالا اصلا جنش مخالفش رو از 10 سانتی متری ندیده!…وقتی وارد دانشگاه میشه…یک دفعه همون قضیه قیف پیش میاد از یک لوله تنگ وارد یک مجرای وسیع میشه…اون موقع هست که امکان جو گیر شدنش وجود داره که همین مساله معمولا باعث ریخته شدن آبرو بقیه دانشجو ها میشه که دیگه بهشون خونه اجاره ندن!
حالا خانواده نقشش اینجا چیه؟…بله…خانواده هایی که لطف می کنن سعی می کنند تا بچه های عزیزدوردونشون رو به زورررررر! با عرف سازگار کنند!…معمولا دانشگاه که میرسه…اوضاع از دستشون خارج میشه…آخه اون پسر یا دختر که به زورررررر با عرف سازگار شده…حالا یکم آزادتره و صندلی روبروش جنس مخالفش نشسته!…خوب همین باعث میشه که تمام ذهنش مشغول اون قضیه میشه…
از اون طرفم دم خونواده هایی گرم..که شعور اینو دارند که حداقل درباره مسائل فکر کنند…و بچه هاشون رو به زور تو چهاردیواری حبس نکردند و بچه هاشون خیلی راحت و عادی…دوستانی از جنس مخالف داشتند…(اگر این مساله از مثلا دبستان رایج میشد!دیگه بحث غیرت هم پیش نمی اومد! چون..خوب دیگه…اون جنش مخالف هم براش چیز عجیبی نبود!…حالا بحثش مفصله حوصله هم ندارم..باشه یک بار دیگه!)
پ ن: بزرگترین مشکل من این روزا چیه؟ نهار شام!!! ماماااااااااااااااااااااان!!!دامداران شدم از بس که ماست و پنیر خوردم!!!! (از تخم مرغ زیاد خوشم نمیاد) امروزم احساس کردم صدای گاو میدم…از بس که 4 روز اخیر از محصول کالباس داماس! استفاده می کنم!!! مادر گرام امروز پس از شنیدن ماع! ماااع! من وعده دادند که طی روزهای آینده یک ماکرو ویو به همراه محموله ای از غذاهای یخ زده! ارسال کنند! اینم یک وعده غذایی مفصل در این چند روز!!

پ ن 1: قربون شیرازی ها بشم…تو این شهر زودتر از ساعت 10! نانوایی خبری نیست!! اصلا نانوایی به اون شکل نیست…بربری مورد علاقه منم کمیاب!
بس که این ملت ریلکسن دمشون گرم…
پ ن 2: سرعت اینترنتم اینروزها 2 کیلوبایت هست! که خیلی رو اعصابه!! خداکنه زودتر ADSL وصل بشه دارم دیوووونه میشم!! از همه کارام افتادم!! نمی دونستم اینقدر حیاتی است!
پ ن 3: همیشه عاشق انجام دادن کارایی بودم که همه میگن نمیشه…یا سخته…همیشه عاشق برداشتن 2009 تا هندونه با هم بودم…اینروز ها هم دارم همینکارا رو میکنم…با اینکه بعضی ها ته دل مسخرم می کنن که نمیتونی…ولی یجورایی ایمان دارم بنابراین از تلاش براش خسته نمیشم…دارم یک کاری می کنم که یک ساله شب رو روزم رو به خودش اختصاص داده…و این روزا بوی به ثمر نشستنش میاد..هرچقدر هم که دیر بشه اشکال نداره! چون مطمئنم دیرشدنش دلیل داره…دلیلشم زحمت بسیاری که واسش میکشم و میکشیم!…ترسی هم نیست که کسی زودتر انجامش بده! چون مطمئنم هیچکس نمیتونه اینقدی که من دارم تلاش می کنم تلاش کنه! برای من به عنوان کسی که حدودا 70 80 درصدش رو انجام میدم…بسیار وقت گیر شده…ولی حوصله منم برای کاری که دوست دارم! زیاده زیااااد! و بچه های گروهمون (بیت) هم همه اصل جنس هستند! و محکم! ..خلاصه دیر رو زود میشه سوخت و سوز! نه! 2 حالت داره یا یه روز یک پست میزنم…و ناله که آقاترکیدیم! یا اینکه پست میزنم و می ترکونیم! ![]()
پ ن 4: آلبوم جدید هلن معرکست..همچنین آلبوم بابک رهنما همیشه عاشق صدای این دو تا بودم…البته بابک رهنما رو بیشتر به خاطر فضاسازی قشنگی که با تنظیمای زیبا تو آهنگاش به وجود میاره دوست دارم…بانو هلن هم که نیاز به تعریف نداره!! (از اون ور میگن سلن دیون قراره آلبوم جدید بده…شدیدا منتظرم!!!)
پ ن 5: هما جان مبارک باشه!…انشال…7 سال دیگه خانم دکتر هنوز من و دوستای قدیمشون رو هنوز یادشون باشه و بوف مهمونمون کنند
…(همیشه هما برام نماد انسانی بوده که شدیدا به افکارش اعتقاد داره! و ذره ای شک نمیکنه فقط تلاش! از این طرز تفکر خوشم میاد!! پارسال که با رتبه 1200 بازم نشست که بخونه!! کف کردم و داشتم دیوونه میشدم!! ولی امسال رتبش فکر کنم حدودا 620 شد…و الانم همون تهران..بازم تبریک تبریک تبریک!!
پ ن 6: آقا رضا رفتن (گریختن!) شما را از ایران به فال نیک گرفته و برای دوست محترمه آروزی کشدن نفش هایی راحت را دارم …رضا از دوستای قدیمی و خوبمه…که همین دو هفته پیش یا بیشتر! برای یک مدت شاید طولانی از ایران رفت….انشال..چهار سال دیگه…حالا یا من اونجام یا اون اینجا ![]()
پ ن : 7 تا پ ن به مناسبت هفته نخست زدم بسه دیگه!!!
Share on Facebookالهی…خوب چرا غذا نمیپزی آشپزیت که بد نیست ![]()
مررررررررررسی یاشارجان ممنونم از تعریفای قشنگت
آقای مهندس! میدونی هرکی یادم بره , دوستای خوبی مثل تو رو فراموش نمیکنم
به امید Adsl دار شدنت (میدونم بد دردیه!
)
پ ن: رضا
…خدا به مریم صبر نوح بده
=)) =((
——————
دلت خوشه ها ؟ من 2 سال پیش نمیدونم از زیر دستم در رفت فسنجون پختم! دیگه بعد از اون نفهمیدم چی شد!! اتفاقت زندگی آشپزیم رو داد به باد!!گذشته از اون…اینجا هنوز آشنا نیستم نمی دونم از کجا باید مرغ یا دیگر …خرید…اینجا که شهروند اینا نداره!!…
- ببینیمو تعریف کنیم ![]()
آره خدا به مریم رحم کنه…دادا به آلمانی چی میشه؟ ![]()
جنس مخالف رو از 10 سانتی ندیدن؟!؟! بابا ده سانت که یعنی بدو بیا بغلم!
))
زمان مدرسه ما، اگر از 10 متری جنس مخالف رو دیده بودیم، برای خودمون یلی بودیم ![]()
——————
حالا شما به بزرگواری خودت نادیده بگیر اون موقع که من فاصلم کم بود متر نداشتم اندازه بگیرم
اینجوره مطلب جوی تر شد!
آره دیگه منظورم همینه اگه میذاشتند تا 10 که نه حالا به قول تو خطرناکه تا 50 سانتی راحت می اومدن…وضعیت الان دانشجو ها بهتر بود..
Breaking News : خبر فوری

به ادامه مطلب بروید
Share on Facebookتبریک!! تبریک تبریک!!!!!!! تبریک!!!یاشاری میدونم خیلی خوشحالی!!!! باور کن منم خیلی خوشحالم که بالاخره به آرزوت رسیدی از صمیم قلب برات آرزوی موفقت میکنم در تمامی مراحل و دوران زندگیت آرزو دارم مجددا یاشار پر شور نشاط قبل رو ببینم برا منم دعا کن یاشار قبول بشم
راستی شیرینی که محفوظه؟؟؟
——————
ممنون هما جان همیشه به من لطف داری، تو که حتما قبول میشی شک نکن…براتم حتما دعا می کنم
شیرینی هم تا چند روز دیگه ![]()
هاها ، ایولا یاشار واقعا حال کردم ، هم اس ام استو دیدم اومدم پریدم از کلاس بیرون بهت زنگ زدم ، واقعا خوشحال شدم ف امیدوارم همچنان موفق باشی ، در انتها بالاخره باید راه سرنئشت روبری
you Can not change your fate , No man can…
——————
ممنون علی جون….خیلی لطف کردی..آره به این جمله فک کنم دارم ایمان پیدا می کنم…خدا رو شکر…



اااا منم ادرسشو میخوام که تاپیک صندلی داغتونو بخونم….ولی ترس نداره ها…منم دوبار نشستم و هر سوالی حال نکردم پیچوندم یا جواب سر بالا دادم…کلا حال میده…
بابایی …پریا!
آدرس تاپیک نره تو چشت !